X
تبلیغات
زني در برف - مقایسه دو مکتب ناتورالیسم و اومانیسم - بخش چهارم

تعارض احکام ( مسائل جدلی الطرفین ) :

همین که فیلسوف شرایط و حالات اولی و ماتقدم فکر محض را به عنوان شرایط و حالات عینی جهان در نظر گرفت ، همه گونه خطا رخ می نماید . دلائلی که بر چنین فرضی شناخته شده تا طبیعت ذهن یا نفس ثابت شود ، یعنی از بعضی ملاحظات منطقی به برخی از دعاوی راجع به واقعیت عینی برسد ناگزیر ناصواب و اشتباه آمیز است . اقامه دلیل برای اثبات طبیعت عالم ذات معقول یعنی عالم واقعی اشیا فی نفسه ، به آنچه کانت " تعارض احکام " نامیده است منجر          می شود . یعنی به نتایجی می رسند که می توان آنها را هم اثبات و هم رد کرد . بدین گونه استدلالاتی که مفاد آنها اثبات این است که عالم متناهی است ، یعنی آغاز زمانی دارد و مانند آن ، مواجه با این اعتراض است که دلائلی به همان اندازه معتبر در رد و انکار این مجادلات می توان اقامه کرد . از این رو ، ما هیچ راهی نداریم که بگوییم کدامیک از این دو نظر متناقض درباره این مسائل مابعدالطبیعه بیشتر احتمال دارد که درست و حتی موجه باشد .

در خصوص بنیاد مابعدالطبیعی تجربه ، کانت قائل بود که تمام دلائل و شواهدی که مطرح شده و بکار رفته است در واقع به هیچ وجه چیزی را اثبات نکرده است . اگرچه انتقادهای کانت را درباره دلائل وجود خدا بعدا ملاحظه خواهیم کرد لیکن در اینجا می توان گفت که کانت اصرار داشت که براهین اینکه باید وجود مطلقی موجود باشد که ذات او چنین اوصاف اساسی جهان است ، با بررسی دقیق معلوم می شود که می کوشد به ورای تجربه خود و طرح تصویری خویش ، استدلال کند و در نتیجه به هیچ چیز نائل نمی شود .

کانت نتیجه گرفت که بطور کلی کار تهور آمیز علم مابعدالطبیعه ، به معنای متعارف آن محکوم به شکست و ناکامی است . قوه فاهمه ما در بالاترین حد توانایی خود فقط می تواند به کشف اوضاع و احوالی نائل گردد که موجب حصول شناسایی ما درباره عالم پدیدار است . لیکن هرکوششی برای رفتن به ورای این عالم ، و به کار بردن اوصاف ضروری احکام ما درباره تجربه برای کشف عناصر عالم واقعی ، همواره به شکست و بدفرجامی منتهی می شود .

ما هیچ گاه نمی توانیم بگوییم که عالم ذات معقول مکانی و زمانی است ، بلکه فقط این را می توانیم بگوئیم که عالم پدیدار باید چنین باشد . ما هرگز نمی توانیم بگوئیم که عالم ذات معقول شامل جواهر و حوادثی است که به نحو اعلا با هم مرتبط اند ، بلکه فقط می توانیم بگوییم که عالم حس باید اینگونه تعبیر شود . بنابراین ، هر گوششی برای بحث و استدلال دباره قلمرو " خود  " نفس یا شی فی نفسه - جهان یا خدا در نظر کانت فقط یک توهم جدلی اسف انگیز است .                  اهل مابعدالطبیعه که این را درنمی یابند صرفا وقت خود را تلف می کنند و گرداگرد ساختمان خویش می گردند و به همه گونه نتایج عجیب و غیب و ناسازگار می رسند .

نتیجه :

در نتیجه انتقادی که دیوید هیوم و امانوئل کانت در قرن هجدهم از عالم مابعدالطبیعه مطرح کردند و امروزه به گونه های بسیار تجدید و احیا شده است ، بسیاری از فیلسوفان این حکم و داوری را پذیرفته اند که آنگونه شناسایی که اهل مابعدالطبیعه جویای آن بوده اند غیر قابل حصول و بدست نیامدنی است . آنان یا انتقاد هیوم را به صورت جدید مذهب تحصلی ، بسط و توسعه داده اند که قائل بود فلسفه اولی مرض است که باید معالجه شود ، نه رشته منظمی که باید مورد تحقیق و پژوهش قرار گیرد ، یا از کانت پیروی کرده و معتقدند که شناسایی ما نمی تواند از مقولاتی که ما در تفکر درباره تجربه خود بکار می بریم فراتر رود . بنابراین بعضی از متفکران اخیر پیشنهاد کرده اند چنانچه کانت در " انتقاد عقل محض " کرده است که باید این فحص و تحقیق متداول را رها کرد و پژوهش درباره مسائل مابعد الطبیعه را به تحلیل مطلق و غیر مشروط " یعنی به مطالعه شرایط ضروریی که لازمه شناخت هر چیز است "  مبدل شاخت .

برخی دیگر ترک جستجوی حقایق مابعدالطبیعه را ، برای آگاهی درباره " طبیعت واقعی " اشیاء را نپذیرفتند . بعضی از اهل مابعدالطبیعه در حالی که راحل های نوینی برای مسائل دیرین مابعدالطبیعه پیشنهاد می نمایند انتقادهایی را که به این گونه تفکر شده است را رد می کنند . شاید مشهورترین این فیلسوفان در قرن بیستم آلفرد نورث وایتهد است .

اما به طور کلی علائق در زمینه مابعدالطبیعه در فکر معاصر کم شده و تنها علائم اندکی از تجدید و احیای آن در عالم انگلیسی زبان به جلوه کردن آغاز نموده است .

  حقانیت و امکان مابعدالطبیعه

دشواری مسائل مابعدالطبیعه و عدم امکان رسیدگی تجربی به تعارض های میان مقالات و مذاهب مختلف فلسفی باعث شده است که بعضی از متفکران نظیر کانت و هیوم و اصحاب مذهب تحصل به رد و انکار این گونه مباحث برخیزند و حال آنکه این حقیقت را می توان به آسانی ثابت کرد که طرح مسائل مابعدالطبیعه امری است قهری و الزامی و از اموری نیست که از آن ها بتوان صرف نظر کرد . بنابراین رواست که رشته خاصی از پژوهش های علمی را برای حل آن اختصاص یابد .

شکی نیست که از مسائل مابعدالطبیعه که در زندگی عملی و اخلاقی و حتی در پژوهش علمی پیش می آید می توان به نحوی صرف نظر کرد . یک نفر بنا یا یک نفر قفل ساز را نیازی به داشتن نظریه ای درباره ماده نیست و یک نفر پزشک می تواند به مداوای بیماران و صدور گواهینامه برای درگذشتگان بپردازد بی انکه احتیاجی به مسائل وجود نفس و خلود آن داشته باشد و همچنین یک نفر ستاره شناس می تواند به نرصد آسمان ها همت گمارد بی آنکه بر او لازم باشد که درصد بیان اصل و منشاء این عوالم نیز برآید .

لیکن برای هر انسان و مخصوصا انسان عالم دشوار است که بتواند یک سره فکر خود را از توجه به امور مابعدالطبیعه منصرف و خاطر خود را از اشتغال بدان ها فارغ گرداند . این خود به صرافت طبع کنجکاو آدمی است که مسائل مابعدالطبیعه برای وی نظرا طرح می شود ، هم به صرافت طبع کنجکاوی که همواره در پی یافتن چرائی اشیاء و امور می باشد و هم غالبا به انگیزه تناقض های آشکاری که میان تصورات ما در مورد اشیاء و امور وجود دارد مانند تصوری که در یک حال از تناهی و عدم تناهی ابعاد مکانی می توان داشت .

از نظر عمل اخلاقی نیز به طرح مسائل مابعدالطبیعه ناگزیریم زیرا اعمال اخلاقی ما بستگی به مابعدالطبیعه دارد و با اختلاف رای و نظر ما نسبت به مسایل مابعدالطبیعه نحوه حیات اخلاقی ما نیز اختلاف حاصل می کند . برای اینکه به حیات خود نظم و سامان مطلوب بتوان بخشید باید بدانیم که چه هستیم و سرنوشت جهان چیست و این خود مسائلی است که مابعدالطبیعه باید به آنها جواب بدهد . مابعدالطبیعه را در بیان ملاک اخلاقی ما چندان ضرورت و مدخلیت است که می بینیم کانت پس از اعلام امتناع حل مسائل مابعدالطبیعه با عقل نظری ، حقانیت عده ای از مبادی اساسی مابعدالطبیعه را به این عنوان که اذغان بدان ها از مقتضیات عقل عملی ما یعنی عقلی است که مصدر اعمال اخلاقی ما می باشد ، دوباره مسلم و مقرر می دارد . و نیز برفرض اینکه ما بخواهیم نسبت به مسائل مابعدالطبیعه بی علاقه باشیم و زندگی خود را هر طور که پیش آید و با عدم مبالات نسبت به نظم عقلی آن بسر بریم باز محیط اجتماعی که در آن زندگی می کنیم ما را ملزم می گرداند به اینکه از این لاقید خود به دور شویم زیرا در هیئت اجتماع " ایدئولوژی های " متضاد از هر سو ما را احاطه کرده است . به معنی جدید این لفظ ، خود جز مابعدالطبیعه ای نیست . 

البته مابعدالطبیعه گاه پوشیده با کسوت هایی نامانوس و فاقد رابطه با زندگی واقعی در برابر ما نمود می کند ولی هرگاه بکوشیم تا از صور و قوالب مصطلحات مابعدالطبیعه به مواد و معانی مشتمل بر آن ها نیز درست راه یابیم ، درخواهیم یافت که مال و مرجع مابعدالطبیعه جز به سیر فکری عمیق تری در آفاق و انفس نیست و اعراض از آن نیز جز اعراض از تفکر نباشد . در مابعدالطبیعه با شروع به معلومات مستفاد از تجربه ، یعنی از آنچه به حس ظاهر و به وجدان ( حس باطن ) به ما افاده شده است درباره این معلومات استدلال می شود و با اتکای به اصل هویت ، برای بعیین ماهیت واقعیتی که منشاء حصول مشهودات است ، به پژوهش پرداخته می شود و از راه اصل علیت به تعیین مبدا این واقعیت و به وسیله اصل علت غایی به کشف جهت و مقصد سیر اشیاء و مال و سرنوشت جهان مبادرت می گردد .

به این ترتیب در مابعدالطبیعه با نیل به شناخت ماهیت و آغاز و انجام اشیاء به برنامه اصلی فلسفه نظری صورت وقوع بخشیده می شود و آن عبارت است از معرفت اشیاء به وسیله علت غایی . ولی باید دانست که مقصد نهایی زندگی ما          در صرف شناختن نیست . بلکه نخست باید زندگی کرد و عمل مقدم بر نظر است . از این جهت نیز مابعدالطبیعه اهمیت      و تاثیر بسزایی دارد ، زیرا که در آن بنای فلسفه عملی ، که منظور از آن هدایت انسان در زندگی است ، پی افکنده                  می شود . مابعدالطبیعه نسبت به ذات آدمی و آغاز و انجام او معرفتی عمیق افاده می کند و همچنین ما را در راه وصول به شناسایی خداوند عالم ، که اساس هر گونه فکر منظم و مرتبط و هرگونه هستی و هرگونه اخلاق است ، اعانت می نماید .  حاصل آنکه کسی که مسائل مابعدالطبیعه را مورد مطالعه و بررسی قرار می دهد نه تنها به خود و یا به اشیاء بهتر آگاه         می شود ، بلکه برای خود وسائل سیر و سلوک به سوی خیر و سعادت را فراهم می آورد .  از اینجاست که پاسکال گفته است :         " تمام فضیلت ما در فکر است ، بکوشیم تا خوب فکر کنیم و این است اصل اخلاق "

 

 منبع : کلیات فلسفه / ریچارد پاپکین و آوروم استرول

ناتورالیسم چیست ؟

مکتب ناتورالیسم در 16 آوریل 1877 ، توسط گوستا وفلوبر ، ادمون دوگنکور ، امیل زولا و گروه آینده « مدان » صورت گرفت و این عنوان که از زبان علم و فلسفه و نقد هنر گرفته شده بود وارد ادبیات شد . در فلسفه ، ناتورالیسم نظام کسانی است که طبیعت را به عنوان اصل اولیه قبول دارند و همه چیز را به آن حمل می کنند . از اپیکوریان گرفته تا پوزیتویست ها و از جمله گاسندی و اصحاب دایرالمعارف را می توان در این طبقه بندی قرار داد .

فلسفه ناتورالیستی

به گفته دیدرو ، در قرن هجدم ، ناتورالیست ها کسانی هستند که « حرفه شان مشاهده دقیق طبیعت و یگانه آئین شان آئین طبیعت است . » دیدرو نمی توانست روش خاص خود را بهتر از این توصیف کند . او که مانند هر فیلسوف دیگر در آرزوی شرح و توصیف طبیعت و انسان از طریق استدلال بر پایه تجربه بود و هر چیز فوق طبیعی را رد می کرد ، فلسفه اش به نوعی ، ماتریالیسم پانته ایستی منجر می شد .

مشخصات آثار ناتورالیستی

بدینسان ناتورالیسم به صورت قیامی علیه پیشداوری ها و قراردادهای اخلاقی و مذهبی پا به میدان می گذارد . سانسوری را که جامعه بر بخشی از مظاهر طبیعت و زندگی اعمال کرده است در هم می شکند . از چیزهائی سخن می گوید و مناظری را تشریح می کند که تا آنروز در آثار ادبی راه پیدا نکرده بود و همچنین مشخصه ناتورالیسم است که پای بتدان عرف و عادت و قراردادهای اخلاقی را به خشم می آورد و بر ضد خود تحریک می کند . سخن گفتن از زشتی ها و فجایع فقر و بی عدالتی که نخست با آثار دیکنز آغاز شده بود ولی جامعه بورژوازی می خواست آن را نادیده بگیرد ، در کار زولا به اوج می رسد و در کشورهای دیگر نیز تورگنیف و جرج الیوت و هاوپتمان به آن می پردازند . تاکری اسنوبیسم و پیشداوری های ملی و خودستانی و جاه طلبی اجتماعی را به مسخره می گیرد . در تئاتر ، سودرمان از عرف قراردادی شرف و افتخار انتقاد می کند و ایبسن نقاب از چهره دوروئی و ریا برمی دارد .

 

اختلاف عمیقی را که بین حقیقت و زندگی اجتماعی وجود دارد برملا می کند و موانعی را که در برابر رشد آزاد فرد قد علم می کنند نشان می دهد . ناتورالیست ها چیزهای ننگ آلود ، مضحک ، شرم آور و حقیرشان شدن عشق بر اثر سودجوئی ها را به کرسی اتهام می نشانند و برای نخستین بار عشق به صورت خواست جسمانی و جنسیت بعنوان یک تجربه مشروع در آثارشان مطرح می شود . بدینسان می توان گفت که ادبیات ناتورالیستی در مجموع انتقاد تلخی است از مبانی جامعه و چون این جامعه ای که شور صادقانه رومانتیسم و روحانیت عمیق مذهب را از دست داده است کوشش دارد با چنگ و دندان به نوعی اخلاق ایدآلیستی بچسبد ، در برابر این سدشکنی ها از خود عکس العمل نشان می دهد . حملات شدید به زولا و طرفدارانش و محاکمه فلوبر ،   بودلر و اسکار وایلد از همین جا ناشی است .

اما بر اثر همین روش که ناتورالیسم در پیش گرفته است ، عده ای از مظاهر جامعه در آثار ناتورالیستی حق تقدم پیدا می کنند . ماجرای اغلب داستان ها به صورتی جریان می یابد که گوئی هیچ چیز دیگری جز پلیدی ، پریشانی ، بی عدالتی و ننگ وجود ندارد . ناتورالیسم به تبع منطق عکس العمل بر ضد دید رومانتیک ، ایدآلیستی یا فقط رسمی ، دنیا را تنها در مظاهری خلاف همه آنها خلاصه می کند و با اینکه اغلب این کار را تحت عنوان رئالیسم و واقع نگری انجام می دهد ولی در نهایت ، حاصل کار به صورت نوعی وقاحت تحریک انگیز ، انتقادی ، انقلابی و برداشتی بدبینانه و « فلاکت گرا » از انسان درمی آید .

تصمیم به برملا کردن همه واقعیت به آنجا می کشد که فقط ابتذال و روزمره تحلیل می شود . تصمیم به دیدن هر آنچه در انسان هست منجر به این می شود که همه انسان ها را به صورت موجوداتی ببینیم که بقول هدایت : « همه آنها یک دهن بودند که یک مشت روده به دنبال آن آویخته و منتهی به آلت تناسلی شان می شد . » توجه فراوان به اینکه تسلیم خرافات نشویم ، حالت افراطیش عبارت از این است که هرگونه ایمان و اعتقادی را خرافات بشماریم . « آزادی » تنها برای اینکه یک احساس خودبخودی درونی است انکار می شود : زندگی انسانی در زنجیر بی رحمانه جبر تاریخی ، تکامل زیست شناسی ، وراثت جسمانی و اجتماعی قرار داده شده است . ناتورالیسم که در تئوری علیه پیشداوری ها قیام کرده و زیر عنوان رئالیسم و واقع گرایی به میدان آمده است ، چنان از روی تصمیم های قبلی جهت گیری می کند که ناچار دید آزاد و راحتی را که از واقعیت داریم واژگون می کند و حتی خود واقعیت را هم واژگونه جلوه می دهد . انسان رمان ناتورالیستی ، زیر فرمان شرایط  جسمانی خود قرار دارد . « زولا » می گوید : « وضع مزاجی اشخاصی را مطالعه کنیم نه اخلاق و عاد آنها را ... آدم ها زیر فرمان اعصاب و خونشان قرار دارند ... »

نیچه در این باره می گوید : یکی از کشف های مهم این قرن این است که انسان عبارت از ضمیر نیست بلکه یک سیستم عصبی است . بدینسان وضع جسمانی بعنوان اصل پذیرفته شده است و وضع روحی را باید اثر و سایه ای از آن بشمار آورد یعنی تظاهرات روحی ، نتیجه ای از شرایط جسمی است . پس همه احساسات و افکار انسان ها نتیجه مستقیم تغییراتی است که در ساختمان جسمی حاصل می شود و وضع جسمی نیز بنا به قوانین وراثت ، از پدر و مادر به او رسیده است . یعنی اگر در یکی از اجداد نقص یا اختلال جسمی وجود داشته باشد این نقص رفته رفته زیاد شده از نسلی به نسل دیگر می رسد و باعث می گردد که نسل های بعدی ، الکلی یا فاحشه شوند و نقص های روحی دیگری پیدا کنند .

ناتورالیسم و اخلاق و اجتماع

زولا ادعا می کندکه اثر علمی ، یعنی رمان جدید ، در عین حال یک اثر اخلاقی است . هرچند که اکثریت منتقدان در آثار زولا تمایلی شدید به بی پردگی و غیر اخلاقی بودن کشف می کردند ، خود او روی این ادعای خود اصرار می کرد . به عقیده زولا ، رمان نویس کار خالص دانشمند را انجام نمی دهد . البته در برابر وضع و مشخصاتی که تحلیل می کند ، بی طرفی و نفوذ ناپذیری بیرحمانه یک دانشمند را مراعات می کند ، با وجود این همانسان که « کلودبرنار » گفته است « تجربه گر بازپرس طبیعت است » و اگر قرار است قاضی بیطرف باشد چگونه می تواند در مورد مسائل اخلاقی بیطرف باشد ؟ گذشته از این رمان نویس باید : مکانیسم پدیده ها را در انسان بداند ، ساختمان و طرز عمل تظاهرات ذهنی و حسی را به همان گونه که فیزیولوژی تحت تاثیر وراثت و عوامل محیط برای ما تشریح می کند ، نشان دهد . بعد انسان زنده را در محیط اجتماعی نشان دهد و با تاثیرگذاری بر روی پدیده ها و تسلط بر آنها ، عملا بر محیط اجتماعی اثر بگذارد رمان نویس با کشف قوانین زندگی اجتماعی به سیاستمداران و دست اندرکاران اصلاحات اجتماعی امکان خواهد داد که دست به عمل بزنند و جامعه را اصلاح کنند .

 زولا به تهمت « جبری و تقدیری بودن » که به فلسفه او می زنند به شدت اعتراض می کند و اعلام میدارد : « ناتورالیسم در ادبیات ، تشریح دقیق است و پذیرفتن و تصویر کردن آن چیزی است که وجود دارد . » او به پیشرفت اجتماعی معتقد است و می خواهد راه های آن را هموار کند . هدف اخلاقی شدید و سختگیرانه ای دارد و در این مورد نیز تابع فرمول « کلودبرنار » است : « اخلاق امروزی ، در جستجوی علل و اسباب است ، می خواهد آنها را تحلیل کند و با توجه به آنها دست به عمل بزند . »

زبان آثار ناتورالیستی

« امیل زولا » در مقاله ای تحت عنوان « ناتورالیسم در تئاتر » چنین می نویسد :
« اکنون به مسئله زبان می رسیم . ادعا می کنند که سبک خاصی برای تئاتر وجود دارد . می خواهند که این سبک کاملا با زبان عادی محاوره متفاوت باشد ، آهنگین تر و عصبی تر از آن ، با نفحه ای بسیار بلند ، تراش خورده مانند الماس که طبعا نور چلچراغها بر آن بدرخشد در روزگار ما مثلا آقای « آلکساندر دوماپسر » نمایشنامه نویس بزرگی شمرده می شود . « کلمات » او مطنطن است . مانند فشفشه ها شلیک می شوند و در میان کف زدن های تماشاگران با هم فرود می آیند . ضمنا همه اشخاص اثر او به یک زبان صحبت می کنند : زبان پاریسی نکته سنج ، آکنده از مخالف خوانی ها که همچون خدنگی ، خشک و خشن پرتاب می شوند . من منکر زرق و برق این زبان نیستم ، زرق و برقی سطحی ! اما حقیقی بودن آنرا انکار می کنم . هیچ چیزی خسته کننده تر از زهرخند مداوم جمله ها نیست . من انتظار نرمش بیشتر و طبیعی بودن را دارم . چنین زبانی هم بهتر نوشته شده و هم چندان نوشته نشده است . صاحب سبک های واقعی این عصر رمان نویس ها هستند . باید سبک بی نقص ، زنده و اصیل را در آثار « گوستاوفلوبر » و « برداران گنکور » جستجو کرد .

 وقتی نثر آقای « دوما » را با کار این نثرنویسان بزرگ بسنجیم ، می بینیم که نه درست است و نه رنگ و روئی دارد و نه شور و حالی . آنچه من می خواهم در تئاتر ببینم ، خلاصه ای است از زبان محاوره . اگر نمی توان یک مکالمه را با همه تکرار ها و اطناب ها و سخنان بیهوده اش به صحنه برد ، می توان حالت و لحن گفتگو را ، روحیه خاص هر گوینده را و خلاصه اینکه واقعیت را در حد ضرورت حفظ کرد . »

بدینسان ناتورالیسم زبان محاوره را نخست در رمان و بعد در تئاتر وارد ادبیات می کند . نویسندگان ناتورالیست                  می کوشند در نقل مکالمه هر کسی ، همان جملات و تعبیراتی را بکار برند که خود او استعمال می کند و این یکی از مهمترین جنبه های واقع گرائی ناتورالیست ها است که پس از برچیده شدن خود مکتب و از میان رفتن موئسسان آن         نیز ، در میان نویسندگان قرن بیستم روز به روز رواج بیشتری پیدا می کند . به این ترتیب می توان زولا و پیروان او را اسلاف همه نویسندگان بزرگی شمرد که امروزه زبان محاوره را در نوشته های خود به کار می برند .

تاثیر ناتورالیسم

اکثر نویسندگان که سنگ ناتورالیسم را به سینه می زدند به زودی از اصول آن روگرداندند . بجای توصیف و تشریح « حقیقت حقیر زندگی » هر یک به شیوه خود به دامن نغزلات شاعرانه زدند و دورویی اجتماعی و تزویر و سالوس طبقه حاکم را به پای میز محاکمه کشاندند . با هزاران نمونه گوناگون موضوع « بول دوسویف » موپاسان را در آثار خود پروراندند و اشخاص « متقی و پرهیزگاری » را نشان دادند که هنگام نیاز به زن فاحشه رو می زنند و پس از رفع نیاز او را به باد ناسزا می گیرند . طرفداری یک جانبه این « ادبیات بیطرف » به زودی آن را از چشم مردم انداخت و پس از آن از  ناتورالیسم تقریبا بجز تمایلات رئالیستی آن ، چیزی باقی نماند . با این حال ناتورالیسم با همه خامی و نارسایی سیر        رمان نویسی را در قرن بیستم تغییر داد .

نخست آنکه رمان به استناد مدارک و مصالح واقعیت نوشته می شود . دیگر آنکه رمان نویس در عالم درون و گوشه عزلت بسر نمی برد و اگر هم چندگاهی به خلوت دل پناه ببرد باز ناچار است ترک انزوا کند تا به تماشای زندگی روزمره برود و در زیر ظواهر امور ، غرائز و هوسهایی را که سر رشته حقیقی زندگی هر فردی را بدست دارند جستجو کند ، در نظر چنین رمان نویسی ، زندگی حقیقی همان زندگی چند تن راحت طلب تن آسای اشراف منش نیست ، زیرا این زندگی چیزی جز دروغ و تصنع ندارد بلکه زندگی اکثریت مردم ، زندگی افراد بیشمار و ساده دل درخور توجه و دقت اوست و هنر یعنی تصویر زندگی همین مردم ساده و عامی .

 

نکته دیگر آنکه رمان نویس باید از قراردادها و سنن مصنوعی و پایدار مانده قدیم حذر کند : یعنی حادثه داستان ، بجای این که ماجرای عجیب و غریب کودکانه ای را مانند خیمه شب بازی نشان دهد یا با خیال پردازی سهل و ساده ای پیروزی اخلاقی فضیلت را وصف کند و خواننده را همواره با توهم نیکی و نیکوکاری بفریبد ، باید سیر پیچیده و بغرنج و بی آغاز و پایان زندگی را باز نماید . این ناتورالیسم مستند و اجتماعی و بدبین و طنز آمیز و انتقادی دامنه نفوذ خود را تا زمان ما کشانده است . پس از خانواده روگون ماکار ، رمان های طولانی دیگری آفریده شده اند : خانواده فورسایت از جان کالسوورثی ، خانواده تیبو از روژه مارتن دوگار و خانواده پاسکیه از ژررد وهامل . هر یک از این رمان ها داستان زندگی یک خانواده را بازگو می کند . برخی از وسوسه های ناتورالیستی ( مرگ ، سقوط ، جنگ ، پریشانی ) بعدها در اکسپرسیونیسم آلمان ، به صورت رویای تب آلودی در می آید .

در ادبیات فرانسه نیز این وسوسه ها همراه با زبان عامیانه محلات فقیرنشین که نخست ، هویسمانس و برادران گنکور وارد آثارشان کرده بودند ، مانند سیلابی از قلم توانای لویی فردینان سلین جاری می شود . رئالیست های سوسیالیست فرانسوی نیز ( آندره استیل و روژه گارودی ) به رغم مخالفت تئوریک شان تحت تاثیر ناتورالیست ها هستند . پس از             اینکه دوران علم گرائی سپری می شود و به تدریج با پیشرفت هنر رمان نویسی ، خود نویسنده هم از میان برمی خیزد ، ثبت مستند وقایع و افشای ظاهرا بی طرفانه همه رنج ها و همه خشونت ها باقی می ماند . بدین ترتیب باید گفت که عده ای از بزرگترین نویسندگان آمریکایی ( دوس پاسوس ، استیبنک ، کالدول ) و ایتالیایی ( سیلونه ، لوی ، ویتورینی ) و بلاخره نئورئالیسم ایتالیا ، گوشه چشمی به روش ناتورالیست های اولیه دارند .

ناتورالیسم در کشورهای دیگر

نفوذ ناتورالیست های فرانسوی در انگلستان بسیار کم مشهود شد ، زیرا .تصور بی پرده صحنه های داستان به ترتیبی که در آثار ناتورالیست ها دیده می شود با روح انگلیسی سازگار نبود . ناشر اولین ترجمه آثار « زولا » محکوم به زندان شد . در میان نویسندگان این دوره فقط یک نفر را می توان استثناء کرد و آن « جرج مور » است که نویسنده رئالیست

 

سدشکنی  بود و جوانی خود را در پاریس بین نویسندگان و هنرمندان پیشرو بسر برده بود . یکی از آثار « مور » که Exther Waterr نام دارد یک اثر ناتورالیستی است . در ادبیات هلندی ناتورالیسم بشدت رواج یافت . ذوق ملی آماده قبول تحلیل واقعیات بود و عکس العمل شدیدی بر ضد رمان محافظه کار و قراردادی بوجود آمده بود . وان لانپ با نوشتن کتاب Keaasge zevenster چنان افراطی در رئالیسم کرد که جنجال و سر و صدا به پا شد . اما پایه گذار واقعی ناتورالیسم هلند ، امانتس بود که از « تن » پیروی می کرد و می خواست هنر نیز مانند علم آزاد و بی پروا باشد . دارای ذوق تحلیل درست بود و سبکی صریح و ساده داشت . در رمان های خویش تا حد زیادی مدیون « سه نوول » تورگنیف است و معروف ترین رمان هایش « مادموازل لینا » است که در معرض حملات متعدد قرار گرفت . نویسنده دیگر این دوره آلترینو است که پزشک بود و از فلوبر و زولاو بخصوص بردران گنکور تقلید می کرد . چون در فکر اضطراب و مرگ بود زندگی اشخاص علیل و افرادی را که اسیر غزایز خویش هستند مورد تحلیل قرار می داد  و نوشته ای آهنگدار و بی نقص داشت . وی داستان هایی از قبیل مارتا و غیره نوشت .

نفوذ « تن » و « زولا » قدرت تصویر بیرحمانه و تیره واقعیات را به این ملت بخشیده بود . از اینرو این مرحله در ادبیات هلندی بصورت جریان مهمی درآمد که رمان هلندی را پرمایه تر و واقعی تر ساخت .

در آلمان در آن مرحله ای که رمان به صورتع عادی و مبتذلی درآمده بود ، تئوریها و روش کار زولا بخوبی استقبال شد . ناتورالیسم که نهضت جدیدی بود بخصوص در برلین با علاقه پذیرفته شد . نخستین نویسنده ای که به مکتب متمایل گشت « کرتزر » است که « زولای آلمانی » لقب گرفت . وی در آثار خویش بیشتر تحت تاثیر « دیکنز » بود و سبکی بسیار ادیبانه داشت . بیان کننده تئوریهای ناتورالیسم آلمانی نویسنده ای بنام « هولتس » است که طرفدار ضبط دقیق حرکات و گفتارها یا بهتر بگوییم « عکاسی واقعیت ها » است . هولتس در سال 1889 به کمک نویسنده دیگری بنام « شلاف » سه داستان تحت عنوان « پاپا هاملت » به پیروی از همین سبک نگاشت . بطور کلی ناتورالیسم در آلمان با سر و صدا و تشکیل انجمن های ادبی و انتشار رساله ها و تاسیس تئاتر توآم بود .

 

از میان نمایشنامه نویسان این دوره در آلمان هاوپتمان را باید نام برد که آثار متنوعی در مکتب های گوناگون دارد اما شهرت او با نمایشنامه ناتورالیستی « پیش از سپیده دم »  آغاز شد که فاجعه ای مربوط به تاثیر ارثی الکلیسم بود .                  این نمایشنامه که در آن هم تاثیر « زولا » و هم تاثیر « ایبسن » دیده می شد جنجالی به پا کرد و بر سر آن کشمکش ها شد . « هاوپتمان » موفقیت بزرگ خویش را با نمایشنامه های « جشن صلح » ، « مرد تنها » و « نساجان » بدست آورد . نمایشنامه جسورانه و هیجان آور اخیر ، فاجعه بردگی و تیره روزی کارگران سیلزی بود .

در ایتالیا نیز در این دوره رومان های رئالیستی مربوط به آداب و اخلاق در مرحله ابتذال بود از این رو جوانان متهور و جسور به این فکر افتادند که از ناتورالیسم فرانسه الهام بگیرند . آنان که فاصله زیادی با دید « اوبژ کتیف » داشتند از آزادی جدید برای مبارزه با « ایدآلیسم خنک و اخلاق قراردادی » که بر ادبیاتشان حاکم بود استفاده می کردند . اما هیچ یک از آنها نویسندگانی درجه اولی نشدند . این مرحله « وریسم » در ادبیات ایتالیا موفقیتی نیافت . زیرا ذوق ایتالیایی به هیچ وجه ادبیات عینی را نمی توانست بپذیرد و در اولین فرصت جنبه های غنایی و هزل آمیز را به آن می افزود .

 

منبع :

مکتب های ادبی / رضا سید حسینی

 

+ تــاریـخ دوشنبه پنجم تیر 1391 ساعـت 19:0 به قـلـم آذر پاياب |
daiLy

شهرام ناظري
جلال ارمغان

حسن روشان
حسن روشان
...
arCHive

خرداد 1392
بهمن 1391
آذر 1391
آبان 1391
مهر 1391
شهریور 1391
تیر 1391
خرداد 1391
اسفند 1390

freinds

راضيه رجائي
داوود ملك زاده
سيد علي صالحي
سيد مهدي نزاد هاشمي
آرزو موسي نزاد
مريم مهرآذر
حسين ميري
علي سخائي
آرش نصرت اللهي
كروب رضائي
حسام رمضان زاده
مصطفي محدث خراساني
فرهاد كريمي
عليرضا شيرين
جلال ارمغان
دلشوره هاي آفتابگردان
اسب هاي بي سوار
آرش شفاعي
كورس احمدي
سيدي زاده
سینما -موسیقی- بجنورد