مقایسه دو مکتب ناتورالیسم و اومانیسم - بخش ششم
اپیکور و نظریه خوشی گرایی همچنانکه زمینه فلسفه اخلاقی رواقیان را می توان در اندیشه آنتیس تن یافت ، زمینه فلسفه اخلاقی اپیکور ، فیلسوف یونانی را نیز می توان در اندیشه آریستیپوس که او هم از شاگردان سقراط بود ، بیابیم . آریستیپوس نیز مانند سقراط و آنتیس تن بر آن بود که هدف زندگانی ، نیکبختی است . ولی نیکبختی – و یا واژه ای در اینجا مناسب تر است یعنی خوشبختی – را همان زندگانی همراه خوشی می دانست و به ویژه بر خوشی های حسی و جسمانی ، که همیشه وابسته به اکنون اند ، تاکید می کرد . با اینهمه به دانایی اهمیت بسیار می داد و بر آن بود که ارزش دانایی از یکسو در آن است که به یاری آن می توان از خوشی ها برخوردار شد ولی بنده آنها نگردید ، از سوی دیگر از نگرانی آینده و اندوه گذشته رهایی یافت . اپیکور نیز بر آنست که خوشی برترین نیک و مقصد زندگانی است . ولی او خوشی را دو قسم می شمارد : نخست آنگونه خوشی که رهایی از درد تن و رنج روان است و می توان آن را خوشی آرام یا آرامش نامید . قسم دوم ، آنگونه خوشی است که از خشنود کردن میل ها پدید می آید و می تواند خوشی بی آرام نامیده شود .
اپیکور بر آنست که با آنکه خوشی خوب است و درد و رنج ، بد . با اینهمه انسان دانا به هر خوشی رو نمی آورد و از رنجی نمی گریزد ، بلکه به سنجش و ارزیابی آنها می پردازد و سپس آنگونه خوشی را برمی گزیند که رنجی فزون تر از خوشی در پی نیاورد . او حتی رنجی را که سبب رهایی از رنجی گران تر و یا دستیابی به خوشی بزرگ تری باشد می پذیرد .
اپیکور در روشنگری این نکته ، میل ها را به طبیعی و غیر طبیعی ، و نیز لازم و نالازم ، بخش می کند . میل هایی که انسان دانا در پی خشنودی آنهاست همانا میل های طبیعی و لازم اند ، یعنی میل هایی که خشنود کردن آنها شرط برخورداری از زندگی طبیعی و به دور از درد و رنج و آشفتگی است .
اپیکور می گوید از آنجا که ترس از مرگ ، یکی از بزرگترین مایه های نگرانی و پریشانی است ، برای رسیدن به آرامش ، باید آن را از میان برداشت . او برای رهانیدن آدمی از این بیم ، بر بنیاد دید ماده گرایانه خود می گوید : ترس از مرگ نارواست . زیرا تا آنگاه که من هستم مرگ نیست و آنگاه که مرگ هست ، من نیستم . ترس از چیزی که هیچگاه با آن روبه رو نخواهیم شد ، نابجاست .
اسپینوزا
باروخ اسپینوزا در سال 1632 در آمستردام دیده به جهان گشود . او از خاندانی یهودی بود که برای رهایی از آزار دادگاه تفتیش عقاید از پرتغال گریخته به هلند پناه آورده بودند . اسپینوزا پس از فراگرفتن آموزش هایی که روحانیان دین یهود به او آموخته بودند به فراگیری زبان لاتین ، فیزیک و ریاضی پرداخت . با فلسفه ، بویژه فلسفه موسی بن میمون و دکارت و همچنین آموزش های جیور دانو برونوی ایتالیایی – که بر یگانگی خدا و طبیعت تاکید داشت – آشنا شد و به اندیشه هایی رسید که روحانیان ، آنها را با آموزش های دینی ناسازگار یافتند . کوشش آنان برای بازگرداندن اسپینوزا از راهی که در پیش گرفته بود ، سودی نبخشید یعنی نه رشوه ای که به او پیشنهاد کردند موثر افتاد و نه تهدیدها و حتی حمله یکی از متعصبان که او را با کارد زخمی کرد . از اینرو لغت نامه ای برای او نوشته ، وی را از جامعه یهود اخراج کردند . خانواده او نیز بر آن شدند تا او را از میراث پدر محروم کنند . ولی او به دادگاه شکایت برد و پس از اثبات حق خویش ، میراث خود را به آنان بخشید .
اسپینوزا پس از آنکه ناگریز شد چند بار شهر و خانه خود را تغییر دهد به لاهه رفت ، اتاقی کرایه کرد و بر آن شد تا با درآمد ناچیزی که از تراشیدن شیشه عینک به دست می آورد ، زندگانی کند و به اندیشه های خود بپردازد . با آنکه یکی از دوستانش همه دارایی خود را طبق وصیت نامه ای به او بخشید ، از پذیرفتن آن خودداری کرد و او را وادار به تغییر وصیت نامه نمود و تنها مبلغ کمی را از او پذیرفت . از پذیرفتن پولی که یکی از شاهزادگان فرانسه برای او مقرر کرد ، نیز سرباز زد . اسپینوزا برای دور ماندن از درگیری و ستیزه جویی بد خواهان و برخورداری از آرامشی که شرط لازم پیگیری اندیشه هایش بود ، دعوت یکی از شاهزادگان آلمانی را برای استادی دانشگاه هایدلبرگ نیز رد کرد . با آنکه در دعوتنامه او وعده داده شده بود مه در کار آموزش فلسفه خود از آزادی کافی – تا آنجا که به زیان مذهب نباشد – برخوردار خواهد بود ، ولی اسپینوزا در پاسخ نامه ای نوشت و تقاضای آن شاهزاده را محترمانه رد کرد .
از همین روست که او از انتشار کتاب اصلی خویش یعنی " اخلاق " نیز خودداری کرد . این کتاب با دیگر از نوشته هایش ، چنانچه خود سفارش کرده بود ، پس از مرگش که بر اثر بیماری سل در فوریه 1677 در چهل و چهار سالگی روی داد ، انتشار یافت . زندگانی اسپینوزا ، نمونه شایسته زندگانی همراه با وارستگی و بلند همتی – و به زبان حافظ ، با فقر و قناعت – است . شاید از میان فیلسوفان ، تنها سقراط با او سنجیدنی باشد . ویل دورانت او را مسیح می سنجد و در اشاره به سخن نیچه که گفته بود آخرین مسیحی ، هم او بود که به صلیب کشیده شد ( یعنی آخرین مسیحی ، خود مسیحی بود و بس ) می گوید " ولی او اسپینوزا را فراموش کرده است . " برتراند راسل او را " شریف ترین و دوست داشتنی ترین فیلسوفان بزرگ " خوانده می گوید : " کوشش او با شکوه است بدان سان که حتی ستایش کسانی را نیز که آن را موفقت آمیز نمی دانند ، بر می انگیزد . " براستی چنین است . آن کس که به ژرفای اندیشه او راه یابد ، هر چند با او هم اندیشه نگردد ، نمی تواند از دوست داشتن و ستایش وی خودداری کند .
کتاب اصلی اسپینوزا " اخلاق " نام دارد و دارای پنج بخش است . بخش نخست درباره خدا ، بخش دوم درباره روان ، بخش سوم درباره انفعالات و خاستگاه آنها ، بخش چهارم درباره بندگی انسان یا نیروی انفعالات و بخش پنجم درباره آزادی انسان یا نیروی فهم .
این کتاب به روش هندسه نوشته شده است یعنی اسپینوزا نخست به تعریف مفهوم ها و بیان گزاره های آغازین می پردازد و آنگاه بر بنیاد این تعریف ها و گزاره ها ، به اثبات قضیه های گوناگون می پردازد . اندیشه اخلاقی اسپینوزا ، از سویی ، بر بنیاد متافیزیک و از سوی دیگر ، بر بنیاد روان شناسی اوست .
نمونه هایی از سخنان اسپینوزا از کتاب اخلاق :
" مراد من از جوهر آن است که به خود هست و به خود اندیشه می آید یعنی مفهوم آن نیازمند مفهوم دیگری نیست تا از آن ساخته شود . " بخش نخست ، تعریف 3
" مراد من از واژه خدا ، باشنده مطلقا نامحدود است . به سخن دیگر ، خدا جوهری است که دارای صفت های نامحدود است و هر یک از آنها ، آشکارکننده ذاتی جاوید و نامحدود است . " بخش نخست ، تعریف 6
" هر چیز که هست یا به خود هست یا به چیز دیگر . " اصل شناخته شده 1
" چیزهایی که در هیچ چیز با هم مشارکت نداشته باشند ، شناختن یکی از آنها با دیگری ، ممکن نیست . "
اصل شناخته شده 5
" هر چه هست به خداست . بی خدا هیچ چیز نه می تواند باشد و نه به اندیشه بیاید . " بخش نخست قضیه 15
" خدا طبق قانون های طبیعت خود تاثیر می کند و از هیچ چیز متاثر نیست . " قضیه 17
" هستی و ذات خدا ، یک و همان است . " قضیه 20
" اراده را نمی توان علت آزاد نامید ، بلکه فقط علت لازم است . " قضیه 32
" طبیعت خرد چنان است که همه چیزها ر ا چون لازم می نگرد و نه چون اتفاقی . " قضیه 44
" نتیجه1 : از این قضیه ، نتیجه می شود که تنها خیال می تواند ما را بر آن دارد که چیزها را چون چیزهای اتفاقی بنگریم "
" نتیجه2 : از طبیعت خرد است چیزها را چون دارنده گونه ای جاویدی می نگرد . "
" برترین خرسندی روان از شهود برمی خیزد . " قضیه 27
چنانچه از این نمونه ها پیداست ، اسپینوزا خدا را جوهر هستی می داند و بر آنست که انسان و جهان ، وجه نمایان صفات خدا هستند . هر آنچه هست و روی می دهد ، به تاثیر خدا یعنی بر بنیاد قانون های لازم طبیعت خداوندی است . بدین سان ، آزادی نیز که همانا طبق قانون های طبیعت خود تاثیر کردن است ، تنها از آن خداوند است .
زیرا تنها خداست که نامحدود است و از هیچ چیز متاثر نیست . حتی انسان که برترین آفریده است ، دارای اراده آزاد نیست . با اینهمه اسپینوزا در معنی ویژه ای از آزادی انسان سخن می گوید و آن ، چیرگی بر تاثرات و انفعلات است . به هر اندازه که نیروی انفعالات بیشتر باشد ، بندگی آدمی بیشتر است و به هر اندازه که نیروی فهم بیشتر باشد ، نیروی انفعالات کاستی می گیرد و به همان اندازه ، آزادی بیشتر می گردد . زیرا هر تاثر همینکه تصور روشن و متمایزی از آن بسازیم ، دیگر انفعال نخواهد بود . چراکه انفعال ، همانا تصور تاریک روان است . بدین سان نیروی انفعالات در تاریکی آنهاست . از اینرو ست که اسپینوزا بخش چهارم را " نیروی انفعالات یا بندگی انسان " و بخش پنجم را " نیروی فهم یا آزادی انسان " نامیده است .
چنانچه دیده می شود اسپینوزا نیکبختی را در شناسایی حقیقی که همانا شناخت خدا و عشق خردمندانه به اوست می داند و از آنجا که رسیدن به این مقام را همانا هنر اخلاقی می شمرد ، نتیجه می گیرد که نیکبختی نه پاداش هنر بلکه خود هنر است . بدین سان اسپینوزا با پیمودن راهی متفاوت و روشی دیگرگون ، در اوج فلسفه خود به اندیشه افلاطون نزدیک می شود .
منبع : در آمدی به فلسفه / دکتر میر عبدالحسین نقیب زاده / انتشارات طهوری / تابستان 1387
کانت
ایمانوئل کانت ، که از بسی نظرها می توان او را بزرگترین فیلسوف دوران نو و دگرگون کننده روال اندیشیدن فلسفی شمرد ، در سال 1724 در کونیگسبرگ ، از شهرهای پروس ، دیده به جهان گشود . سراسر زندگانی ارجمند هشتاد ساله اش که با هیچ رویداد برجسته ای جز آموختن و آموزاندن و اندیشیدن و نوشتن همراه نبود ، در همین شهر گشت و در سال 1804 به پایان آمد .
از کتاب های او در فلسفه اخلاق ، یکی " بنیادگذاری متافیزیک اخلاق " است و دیگری " نقد خرد عملی " می توان نام برد . در کتاب نخست ، در جستجوی برترین اصل اخلاق یا " قانون اخلاقی " است . زیرا بر آنست که نخست باید این قانون را بشناسیم تا بتوانیم نیک و بد را به آن بسنجیم و نه اینکه نخست از نیک و بد سخن بگوییم و آنگاه قاعده یا فرمانی برای به کار گرفتن آنها تعیین کنیم . کانت این قانون را در وجدان انسان – که خود ، آن را " خرد عملی " می نامد – می یابد و یادآوری می کند که : " در طبیعت همه چیز طبق قانون روی می دهد . تنها موجود خردمند است که توانایی آن را دارد که طبق ایده خود از قانون عمل کند و از اینروست که او دارای اراده است . از آنجا که خرد باید کردارها را از قانون استنتاج کند ، اینست که اراده ، همانا خرد عملی است . " خرد همانا توانایی شناختن و به کار بستن اصل هاست . خرد نظری ، شناسنده اصل های نظری ، و خرد عملی ، شناسنده اصل های عملی یعنی اصل های اخلاق و کردار اخلاقی است . یکی از صورت های قانون اخلاقی که خاستگاه آن وجدان یا خرد عملی است چنین است : " چنان رفتار کن که بتوانی بخواهی رفتار تو به صورت قانون همگانی درآید . "
کانت این قانون را همانند قطب نمایی می داند که هر انسانی می تواند به وسیله آن راه درست را از نادرست و نیک را از شر بازشناسد . " به آسانی می توان نشان داد که خرد آدمی چگونه با در دست داشتن این قطب نما ، بخوبی می تواند همواره نیک را از شر و درست را از خطا بازشناسد به شرط آنکه چونان سقراط ، بجای دادن آموزش های نو ، کاری کنیم که خرد به اصل خود وفادار بماند . "
بدین سان بازشناختن نیک از بد در توان همه کس هست و حتی کسی که به انجام کار بدی می پردازد ، از بدی آن آگاه است زیرا با آنکه خود به آن پرداخته است ، نمی تواند بخواهد که کار او به صورت قانون کلی درآید . اما با آنکه نامطابق بودن یک کردار با قانون اخلاقی دلیل کافی بد بودن آن است ، مطابق بودن یک کردار با قانون اخلاقی شرط کافی نیک بودن آن نیست . این مطابقت ، فقط شرط لازم است . زیرا کرداری اخلاقی است که از سویی منطبق بر این قانون باشد
و از سوی دیگر برای احترام به آن برگزیده شود . بدین سان کانت بر آن است که اگر کسی به انگیزه ای ، جز انگیزه احترام به اخلاق ، به انجام کاری برآید انگیزه آن هرچه باشد از سود و شهرت و نام آوریگرفته تا دستیابی به سعادت ، خرسندی خاطر و حتی اطاعت از فرمان خدا و دست یابی به پاداش آخرت ، آن کار شایسته و خوب و سودمند به نظر آید . از آنجا که انگیزه آن اخلاقی نیست از ارج اخلاقی برخوردار نخواهد بود .
کانت نشان می دهد که بجزقانون اخلاقی که خاستگاه آن همانا وجدان اخلاقی است و از اینرو برآمده از ژرفای هستی معنوی آدمی است . ، هر فرمان دیگری مشروط است یعنی به کار بستن یا نبستن آن بر پایه پاداش و کیفری است که " ضامن اجرا " نامیده می شود . از اینرو ارزش آن فرمان نه به خودی خود بلکه به اعتبار نتایج آن است . چنین است که کانت نه تنها میان فرمان مشروط و نامشروط یعنی مطلق ، بلکه میان ارزش مشروط و نامشروط نیز تفاوتی بنیادی می بیند . ارزش مشروط را " بها " و ارزش نامشروط را " ارج " می نامد .
" در حوزه هدف ها ، هر چیز یا بهایی دارد و یا ارجی . آنگاه دارای بهاست که بتوان چیز دیگری را که هم بهای آن است ، جانشین آن کرد . ولی آنچه برتر از هرگونه بهاست و از اینرو نمی تواند هم بهایی داشته باشد ، ارجمند است . تنها اخلاق و انسانیت است که دارای ارج است . "
اهمیت اخلاق و ارج اخلاقی ، برای کانت تا بدان پایه است که او ارجمندی انسان را در همین جنبه می بیند و از اینروست که با آنکه هم از نظر اندیشه و هم از نظر اخلاقی بسی برتر و شایسته تر از ژان ژاک روسو است لیکن او را کاشف قانون اخلاقی و راهنمای خویش می شمرد .
با نظر داشتن به همین تقدس اخلاقی است که او به صورت دیگری از قانون اخلاقی می رسد که همانا محترم شمردن انسان و انسانیت است ، خواه در خود و خواه در دیگران : " چنان رفتار کن که در رفتار تو انسان و انسانیت همواره مقصد باشد و هیچگاه چون وسیله فقط نگریسته نشود . " و تاکید می کند که : " قانون اخلاقی مقدس است . انسان چنانکه باید مقدس نیست ولی بر اوست که انسانیت را که در خود اوست با تقدس بنگرد . در سراسر آفرینش ، به هر چه بنگری می تواند چون وسیله فقط به کار رود ، تنها انسان است که غایت به خودی خود است . " از اینروست که کانت تنها شکوه اخلاقی را برانگیزنده احترام می داند و احترام را باجی می شمارد که ما به شایستگی اخلاقی می پردازیم . " احترام باجی است به شایستگی اخلاقی که نمی توانیم نپردازیم . ممکن است از آشکار کردنش خودداری کنیم ولی نمی توانیم آن را در درون خود حس نکنیم . "
همین انگیزه احترام به قانون اخلاقی است که نشان دهنده تفاوت بنیادی کردار اخلاقی یا رفتار قانونی است . زیرا با آنکه هر رفتار مطابق قانون را می توان رفتاری قانونی شمرد ولی چنین نیست که هر رفتار مطابق قانون اخلاقی ، به طور لازم اخلاقی باشد . زیرا شرط دیگر اخلاقی بودن کردار آن اسن که به انگیزه احترام به قانون اخلاقی انجام گیرد . " احترام به قانون اخلاقی ، انگیزه شک ناپذیر اخلاق و تنها انگیزه اخلاقی است . " از اینروست که اگر تمایلات ، بنیاد رفتار ما باشند ، رفتار ما هر چند هم مطابق با قانون اخلاقی و تکلیف باشد ، از ازرش اخلاقی برخوردار نخواهد بود .
اهمیت بنیادی قانون اخلاقی که اطاعت از آن ، وظیفه انسان است ، بویژه از آنروست که آگاهی به آن ، همانا آگاهی به آزادی و پیروی از آن ، رهایی از تبعیت همه عامل های بیرونی و دورونی یعنی رسیدن به آزادی معنوی است . زیرا آزادی " رها بودن از چیزی بجز قانون اخلاقی " است .
کانت بر این نکته تاکید می کند که نشاندن علت های درونی ( روانشناسانه ) به جای علت های بیرونی و مکانیکی ،
هنوز آزادی نیست . آزادی ، رهایی از همه مقتضیات طبیعی – خوداه بیرونی و خواه درونی – است .
سودگرایی در پیوند با خوشی گرایی
چنانچه که دیده می شود ، تاکید بسیار کانت بر جنبه اخلاقی آدمی ، بویژه از آنروست که این جنبه همانا جلوه شکوه معنوی و خدایی اوست . لیکن بسیاری از اندیشه هایی که پس از کانت در فلسفه اخلاق پدید آمدند ، نتیجه کارها ، تمایلات آدمی و شرایط ویژه فردی و اجتماعی را در زمینه های اصلی سنجش ارزش های اخلاقی شمردند . یکی از نمونه های اینگونه سنجیدن را در کار جرمی بنتام و جان استوارت میل می یابیم .
این دو فیلسوف انگلیسی بررسی خود را بر اصل سودمندی استوار کردند و آن را با نظریه خوشی گرایی – که نمایندگان باستانی آن آریستیپ و اپیکور بودند – پیوند دادند . نظریه سودگرایی – که زمینه آن در دیگر فیلسوفان انگلیسی نیز دیده می شود – خوب و بد را خواه در زندگانی فردی و خواه در کارهای اجتماعی و سیاسی به میزان سود و زیان و نیز خوشی و رنجی که از آنها پدید می آید می سنجد . بنتام که رهبری جنبش " رادیکال های فلسفی " را بر عهده داشت و توجه او به اصلاحات سیاسی و اجتماعی بود ، برای یافتن اصل های قانون گذاری به بحث اخلاق کشیده شد . او در کتاب " درآمدی به اصل های اخلاق و قانون گذاری " می گوید :
" طبیعت ، دو نیرو را فرمانروای آدمیان کرده است ، خوشی و رنج . اینها هستند که ما می گویند چه کنیم و چه باید بکنیم . این دو میزان سنجش درستی و نادرستی کارها هستند . سر رشته رنجیر علت ها و انگیخته ها ، به پایه های تخت سلطنت آنها بسته شده است . اینها همه کارها ، گفته ها و اندیشه هایمان را به فرمان خود دارند . هر تلاشی برای بیرون آمدن از زیر فرمان آنها ، بیهوده است . ممکن است کسی وانمود کند که خود را از فرمان آنها رهانیده است ، ولی در عمل همواره زیر فرمان آنها خواهد بود . اصل سودمندی ، این تبعیت را می پذیرد و آن را در راه به پا کردن نظامی که مقصد آن پدید
آوردن خوشبختی ، به یاری خرد و قانون است ، به کار می گیرد .
مراد از اصل سودمندی ، اصلی است که هر کار را با نظر داشتن به اثر آن در افزایش یا کاهش خوشی و خوشبختی و یا به سخن دیگر ، در پیشبرد خوشبختی یا مخالف با آن می سنجد . می گویم هر کاری ، خواه آن کار درباره یک شخص باشد ،
خواه درباره دولت . مراد از سودمندی ، آن چگونگی است که سود ، بهی ، خوبی و یا خوشبختی را پدید می آورد و یا آنست که بدبختی ، رنج ، بدی و ناشادمانی را از میان می برد . "
بنتام اصل سودمندی را هم معیاری برای سنجش ارزش اخلاق می گیرد و هم معیاری برای سنجش خوبی جامعه . زیرا بر آنست که جامعه یک وجود موهوم است . آنچه واقعی است ، افراد سازنده آنند . از اینرو آنچه سود جامعه نامیده می شود همانا مجموع سود اعضا آن است . همچنین در جایی دیگر می گوید :
" بیهوده خواهد بود اگر پیش از فهمیدن اینکه سود یک فرد در چیست ، بخواهیم از سود جامعه سخن بگوییم . اما چیزی برای فرد سودمند است و یا در جهت سود اوست که بر مقدار خوشی او بیفزاید و یا اینکه از مقدار رنج او بکاهد . "
بدین سان بنتام نتیجه می گیرد که :
" در باره کاری که مطابق با اصل سودمندی است می توان گفت کاری است که باید انجام داد و یا دست کم ، کاری نیست که درباره آن گفته شود نباید انجام داد . همچنین ، می توان گفت کاری است که انجام دادن آن درست است و یا دست کم ، کاری نیست که انجام دادنش خطا باشد . واژه هایی مانند باید ، درست و خطا اگر چنین به کار برده شوند بامعنی خواهند بود و اگر جز این باشد ، بی معنی هستند . "
" بدین سان دستیابی به خوشی و دور شدن از رنج هدف هایی هستند که قانون گذار باید درنظر داشته باشد . از اینرو بر اوست که ارزش آنها را بشناسد . اینها ابزارهای کار او هستند . پس باید نیروی آنها را که همانا ارزش آنهاست بسنجد ."
بنتام برای سنجیدن ارزش یک خوشی یا رنج هفت معیار به دست می دهد :
1- شدت
2- پایندگی
3- حتمی بودن یا احتمالی بودن آنها
4- نزدیکی و دوری آنها ( در زمان )
5- بارور بودن آنها یعنی اینکه آیا خوشی و رنجی که سخن بر سر آنست خوشی و رنج های دیگری در پی خواهد داشت یا نه .
6- خالص بودن آنها یعنی نبودن این احتمال که با چگونگی های مخالف خود آمیخته شوند ( خوشی و رنج )
7- گستردگی آنها یعنی در نظر گرفتن شمار کسانی که از آنها برخوردار می شوند و یا آسیب می بینند . زیرا آخرین معیار " پدید آوردن بیشترین خوشی برای بیشترین کسان " است .
جان استوارت میل که ادامه دهنده اندیشه بنتام است می گوید :
" میل کردن به یک چیز و خوشایند دانستن آن ، یکی است . همچنان که بیزاری از یک چیز و رنج زا یافتن آن . یک واقعیت روانی است که به دو زبان گفته می شود خواستن چیزی همانا خوشایند دانستن آن است . "
" فقط خوشی و رهایی از رنج است که هدف و خواستنی است . همه چیزهایی که خواسته می شوند یا برای خوشایندی خود آنهاست و یا برای آنست که می توانند وسیله ای باشند برای دست یافتن به خوشی و رهایی از رنج . "
بنتام میان خوشی های گوناگون تفاوت بنیادی نمی دید و از اینرو در سنجش های خود بر جنبه کمی تکیه داشت . اما
جان استورات میل که دریافته بود پرداختن به " مقدار " ، " شدت " و " زمان " خوشی کافی نیست بلکه آنچه از همه اینها مهمتر است ، " چگونگی " خوشی هاست .
جان استورات میل کوشید تا - مانند اپیکور – با متمایز کردن خوشی های برتر از خوشی های پست تر ، جنبه کمی اندیشه بنتام را اصلاح کند . " بهتر است انسانی باشیم با تمایلات ارضاء نشده تا خوکی با تمایلات ارضاء شده ، بهتر است سقراطی ناخشنود باشیم تا ابلهی خشنود .
نظریه سودگرایی ، بیش از انکه یک نظریه اخلاقی باشد ، نظریه است با زمینه ای روانشناسانه و کاربردها و هدف هایی اجتماعی و سیاسی . زمینه روانشناسانه آن این اصل است که : همه کوشش های آدمی برای بدست آوردن خوشی و گریز از رنج است و هر گونه تلاشی برای نادیده گرفتن این دو هدف ، یهوده است . یکی از نتیجه هایی که بنتام از این اصل می گیرد آنست که قانون خوب ، قانونی است که سود افراد را با سود همگانی هماهنگ کند . از اینرو ، جامعه باید چنان سازمان یابد که افراد برای دستیابی به سود خود ناگزیر گردند راهی را در پیش گیرند که به سود همگان باشد . از اینروست که تکیه بر " فدا کاری " و " از خود گذشتگی " را نالازم و حتی ناروا می شمارد و آن را وسیله ای می داند که فرمانروایان قدرت طلب چه بسا ریاکارانه تبلیغ می کنند . این تبلیغ از آنرو ریاکارانه است که خود آنان را در بر نمی گیرد زیرا بنیاد آن بر خودخواهی است .
منبع : در آمدی به فلسفه / دکتر میر عبدالحسین نقیب زاده / انتشارات طهوری / تابستان 1387