به استاد خوبم استا دحميد رضا حسن آبادي و دانشجويان كلاس روان شناسي

 

واتسون دوازده سالگي ام چه شد ؟

مهندس يا دزد ؟

كاش فنجان قهوه را سر مي كشيدم كه غريبي ام را زوزه نكشد.

اين تغاث كدام گناه بود كه سالهاست نگاهم را نخواندي .

و تنهاترين دختر ارديبهشت جا ماند از( ليبيدو ، تصعيد ، بازگشت )

ليبيدوئي كه در مك زدن پستان هاي مادرم مي يابم ،

راه روهاي تصعيد را به آغوش پنجره اي بالا مي روم ،

تا بازگشت را هور بكشم با داغ ترين خاطرات كه گاهي زبانم را تاول مي زند

نتيجه :

۱۲سالگي را آنقدر چاق شده ام كه فرضيه اثبات نمي شود!!!

 

تمام دغدغه ها را دار ميزنم

كه ؛

صبح در چشم هايت

 لبخند پياده كنم.

ردپاي يخ زده برف

ديروز را كه قدم مي زد ؛

برف نرم

آرام ، آرام مي باريد .

و در انديشه ي سر خوردن كودكي

شرمندگي اش را آب نكرد.

مخاطب خاص

خلوت شال گردن را

به آدم برفی هدیه دادم.

زمستان که پایان آمد ،

آدم برفی تنها ماند.                                        


آپلود عکس و فایل

                              

افتادم:

 از شناسنامه ای که سر نداشت

و خورشید را در جیب

 کنار بقیه سکه ها می انداخت.

این جیب های بید زده "

تا خیابان های تفتیده تیرماه

سکه ها را در خود ذوب کرده

و زبانش به کف آسفالت شعر میخواند.

لباس های مارک دار ،

که اقتصاد را قورت می دهند .

با سوزن تنهائی ام فریاد را به نخ می کشند .

فردا که بازار رفتی ،

تنهائی ام چند اتکت می خورد.

زمستان به چنگل سری بزن  !

سی سال تنهائی کاشتم ؛

در شاخ و برگها ندیدی.

تنهائی ام برف بود

که بهمن شد.

آفريقا لبخند مي زند

دندانهاي سفيد

تبعيض نزادي را محكوم مي كنند.

خياباني روشن شد

عابرانش كورند.