افتادم:

 از شناسنامه ای که سر نداشت

و خورشید را در جیب

 کنار بقیه سکه ها می انداخت.

این جیب های بید زده "

تا خیابان های تفتیده تیرماه

سکه ها را در خود ذوب کرده

و زبانش به کف آسفالت شعر میخواند.