به استاد خوبم استا دحميد رضا حسن آبادي و دانشجويان كلاس روان شناسي
واتسون دوازده سالگي ام چه شد ؟
مهندس يا دزد ؟
كاش فنجان قهوه را سر مي كشيدم كه غريبي ام را زوزه نكشد.
اين تغاث كدام گناه بود كه سالهاست نگاهم را نخواندي .
و تنهاترين دختر ارديبهشت جا ماند از( ليبيدو ، تصعيد ، بازگشت )
ليبيدوئي كه در مك زدن پستان هاي مادرم مي يابم ،
راه روهاي تصعيد را به آغوش پنجره اي بالا مي روم ،
تا بازگشت را هور بكشم با داغ ترين خاطرات كه گاهي زبانم را تاول مي زند
نتيجه :
۱۲سالگي را آنقدر چاق شده ام كه فرضيه اثبات نمي شود!!!
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 19:4 توسط آذر پاياب
|