واتسون دوازده سالگي ام چه شد ؟

مهندس يا دزد ؟

كاش فنجان قهوه را سر مي كشيدم كه غريبي ام را زوزه نكشد.

اين تغاث كدام گناه بود كه سالهاست نگاهم را نخواندي .

و تنهاترين دختر ارديبهشت جا ماند از( ليبيدو ، تصعيد ، بازگشت )

ليبيدوئي كه در مك زدن پستان هاي مادرم مي يابم ،

راه روهاي تصعيد را به آغوش پنجره اي بالا مي روم ،

تا بازگشت را هور بكشم با داغ ترين خاطرات كه گاهي زبانم را تاول مي زند

نتيجه :

۱۲سالگي را آنقدر چاق شده ام كه فرضيه اثبات نمي شود!!!