اخلاق انسان گرايانه

اخلاق انسان گرا با انكه نظريه خوشي گرايي را دربر مي گيرد ولي از آن فراتر مي رود .اريش ( اريك ) فروم اين نام را براي رساندن انديشه فيلسوفاني چون اسپينوزا ، هربرت اسپنسر و فريد ريش نيچه به كار برده ، روبروي " اخلاق سطله گرايانه " يا " قدرت گرايانه " مي گذارد . او در اين باره مي گويد :

" نظريه خوشي گرايي ازيك شايستگي بزرگ برخوردار است و آن اينست كه اصل شمردن خوشي و شادي آدمي چون تنها معيار ارزش ها ، در را يه روي كساني كه مي خواهند يك قدرت برتر ، با ناديده گرفتن خواست و احساس خود انسان براي او " تعيين كند كه چه چيز برايش بهتر است " ، مي بندد . از اينرو شگفت انگيز نيست اگر مي بينيم اخلاق خوشي گرايانه در يونان و رم و همچنين در فرهنگ تازه اروپايي و آمريكايي همواره از سوي انديشندگان پيشرويي كه با حرارت و براستي به شادكامي انسان مي انديشيدند ، پشتيباني شده است . "

اخلاق انسان گرايانه بر خود انسان و فهم و داوري او تكيه مي كند ولي اخلاق سلطه گرا به آنچه از سوي يك قدرت برتر تعيين شده است :

" اخلاق سلطه گرايانه با دو معيار از اخلاق انسان گرايانه متمايز مي شود ، يكي از نظر صورت و ديگر از نظر محتوا .     از نظر صوري ، اخلاق سلطه گرا ، توانايي انسان را براي شناختن نيك و بد انكار مي كند . معيار نيك و بد همواره به وسيله قدرتي كه برتر از فرد است تعيين مي گردد . بنياد يك چنين نظام اخلاقي بر دانش و خرد انسان نيست بلكه از سويي هيبت عامل سلطه گرا ، از سوي ديگر ، ناتواني و وابستگي فرد زير سلطه است . اين تسليم به تصميم هاي عامل سلطه گر ، از قدرت جادويي او سرچشمه مي گيرد . اين تصميم ها نبايد و نمي تواند به پرسش گرفته شود . از نظر محتوا ، اخلاق سلطه گرا با نظر داشتن به سود سلطه گر به پرسش درباره نيك و بد پاسخ مي دهد و نه با نظر داشتن به سود فرد زير سلطه . از اينرو ، اين اخلاق با بهره كشي همراه است . اگرچه فرد زير سلطه نيز ، از نظر رواني يا مادي ، بهره در خور توجهي مي برد ."

 

 

" جنبه هاي صوري و مادي اخلاق سلطه گرا ، هم در پيدايش قضاوت ارزشي كودكان آشكار است ، هم در قضاوت ارزشي بزرگسالاني كه از انديشه نقادانه بي بهره اند . بنياد تميز نيك و بد در كودكي نهاده مي شود ، نخست در اعمال زيستي و پس از آن در مورد هاي پيچيده تر رفتاري . كودك پيش از آنكه بتواند به نيروي انديشه به تفاوت آنها پي ببرد ، از تفاوت آنها بطور حسي آگاه مي شود . قضاوت هاي ارزشي او نتيجه چگونگي واكنش كساني است كه در زندگاني او نقش با اهميتي دارند . با توجه به وابستگي كامل او به محبت و مراقبت بزرگسالان ، جاي شگفتي نيست اگر نمايان شدن نشانه هاي خشنودي يا ناخشنودي بر چهره مادر ، تفاوت ميان خوب و بد را به كودك " بياموزد " . در مدرسه يا جامعه نيز همنگونه عامل ها دركارند . " خوب " آنست كه فرد براي آن پاداش مي گيرد و " بد " آنست كه براي آن از سوي مقامات جامعه يا ديگران ، سرزنش يا مجازات مي شود . بدين سان به نظر مي آيد كه بيم از پذيرفته نشدن و نياز به پذيرفته شدن ، نيرومندترين و چه بسا تنها انگيزه قضاوت اخلاقي است ."

فروم بر آنست كه قاعده هاي اخلاقي را بايد از طبيعت انسان به دست آورد نه اينكه بر او تحميل كرد . از اينجاست كه در همين كتاب " انسان براي خويشتن " مي گويد :

" من اين كتاب را براي تاييد دگر باره درستي اخلاق انسان گرايانه نوشته ام . بر سر آنم تا نشان دهم كه دانش ما درباره طبيعت انسان به نسبيت اخلاقي نمي انجامد بلكه بركس ، ما را مطمئن مي سازد كه بنياد قاعده هاي اخلاقي را بايد در طبيعت خود انسان بجوييم . اين قاعده ها بر بنياد چگونگي هاي ذاتي اوست ، بدان سان كه ناديده گرفتن آنها به گسيختگي هاي رواني و عاطفي مي انجامد . خواهم كوشيد تا نشان دهم كه بنياد و سرچشمه فضيلت در ساختار كاراكتر يك شخصيت كامل و هماهنگ يعني كاراكتر بارور است ، به همان سان كه بنياد عيب ، در آخرين تحليل ، در ناديده گرفتن خود و بي ثمر كردن آن است . "

فروم بر آنست تا اين كار را با برخورداري از دست آوردهاي روان شناسي و روان كاوي ، انجام دهد :

 

 

" اگر اخلاق انسان گرایانه بر بنیاد شناخت طبیعت انسان است ، روان شناسی نو ، بویژه روان کاوی باید یکی از نیرومندترین عامل های تحول اخلاقی انسان گرایانه باشد . اما با آنکه روان کاوی دانش درباره طبیعت انسان را تا حد شگفت آوری افزون کرده است ، درباره اینکه انسان چگونه باید زندگانی کند و چه باید کرد ، چیزی بر دانش ما نیفزوده است . کار اصلی آن این بود که ما را از اوهام بدر آورد و نشان داد که بسیاری از قضاوت های ارزشی و قاعده های اخلاقی همانا میل ها و ترس های نابخردانه و ناآگاهانه ای هستند که به شکلی خردمندانه آراسته شده اند . از اینرو نمی تواند از ارزش ابژکتیو برخوردار باشند . با آنکه این روشنگری ، به خودی خود ، بسیار ارزنده بود ولی چون نتوانست از حد یک انتقاد فراتر رود بی ثمر ماند . روان کاوی در کوشش خود برای استوار کردن روان شناسی چون یک علم طبیعی ، با جدا کردن آن از مشکل های فلسفه و اخلاق ، به خطا رفت و این نکته را فراموش کرد که شخصیت انسان ، فهمیده نمی شود مگر آنکه آن را در جامعیت خود بنگریم . یعنی با نظر داشتن به نیاز او برای یافتن پاسخی به پرسش معنای هستی خود و نیز یافتن قاعده هایی برای چگونگی زندگانی . " انسان روان شناختی " فروید به همان اندازه ، یک مفهوم ساختگی و دور از واقعیت است که " انسان اقتصادی " اقتصاد کلاسیک . فهمیدن نابسامانی های عاطفی و روانی انسان بی نظر داشتن به ماهیت ستیزه های ارزشی و اخلاقی او ، ناممکن است . پیشرفت روان شناسی در این جهت نیست که آنچه را قلمرو "

 طبیعی " نامیده شده ، از آنچه قلمرو " معنوی "نامیده شده ، جدا کند و تنها به قلمرو طبیعی بپردازد . بلکه پیشرفت آن در بازگشت به سنت اخلاق انسان گرایانه است که به انسان چون یک جامعیت مادی – معنوی ، می نگریست و بر آن بود که انسان باید خودش بشود و شرط دستیابی به این مقصد آنست که برای خود باشد . "

از اینروست که نگاه فروم همواره به سوی فیلسوفانی است که بر شکوفاندن هماهنگ توانایی های گوناگون انسان و یا بر شادی و شادمانی او تکیه کرده اند . چنین است که او از سویی به افلاطون و ارسطو و از سوی دیگر به اسپینوزا و نیچه               و حتی اپیکور و بنتام و اسپنسر توجه دارد . فروم با نظر داشتن به اندیشه های این فیلسوفان و نیز با توجه به دست آوردهای روان شناسی و روان کاوی ، به بررسی خوشی ها پرداخته می گوید :

 

" تحلیل تفاوت کیفی خوشی های گوناگون ، کلید گشودن مشکل رابطه خوشی و ارزش های اخلاقی است . "  او در این باره می گوید یک قسم خوشی که فروید و دیگران ، ذات هر گونه خوشی شمرده اند احساسی است که همراه رهایی از یک تنش رنج زاست . تنش هایی مانند گرسنگی و تشنگی ، ریشه در تغییرات شیمیایی ارگانیسم دارند . میل همانا احساس نیاز درونی برآوردن این ضرورتهای زیستی است . برنیاوردن این نیازها ، تنش رنج زا پدید می آورد و رهایی از این تنش ها ، همانا خوشی یا لذت است . اما بجز این میل ها که بر زمینه تغییرات شمیایی ارگانیسم اند ، میل های دیگر نیز هستند که فقط – یا بیشتر – زمینه روانی دارند . سادیسم و مازوخیسم یعنی میل به آزار دادن و آزار دیدن ، از اینگونه اند . اینها نیز تنش هایی رنج زا پدید می آورند که رهایی از آنها نیز خوشی و لذت است . فروم این نیاز ها را " نیازهای نابخردانه روانی " می نامد و لذت برخاسته از آنها را " لذت نابخردانه " می خواند .

تفاوت بنیادی این دوقسم نیاز در آن است که نیاز طبیعی می تواند ارضاء شود یعنی با از میان رفتن شرایط ویژه جسمانی و زیستی ، از میان می رود و تنها پس از برقراری دگر باره آن شرایط در زمان های بعد پدید می آید و حال انکه نیازهای نابخردانه روانی ، خشنود ناشدنی و سیری ناپذیرند . از اینروست که اگر کسی دستخوش آزمندی ، میل به ویرانگری ، آزار دادن و یا آزار دیدن باشد ، هر چند هم در راه برآوردن نیاز خود پیش رود ، از آن رهایی نخواهد یافت .

فروم گذشته از این دو خوشی که همانا رهایی از تنش های رنج زا هستند ، از دو قسم خوشی دیگر نام می برد یکی خوشنودی یعنی آنگونه که از انجام موفقیت آمیز کاری که بر عهده گرفته ایم ، پدید می آید . و دیگری ، آنگونه خوشایندی که بر بنیاد آسودگی یعنی سبکباری و سبکبالی است . . اما آنچه از همه اینها برتر است ، شادی و شادمانی است که بیش از آنکه نتیجه برآوردن یک نیاز باشد ، نتیجه سرشاری هستی آدمی و شکفتگی توانایی های اوست .

" شادی نشانه آنست که آدمی پاسخی به مشکل هستی انسانی یافته است ، شادی به کار آوردن و بارور کردن توانایی های خود و بدین سان ، هماهنگ شدن با جهان و تمامیت خود است ... شادی معیار شکوه آدمی در هنر زندگانی و فضیلت در معنای انسان گرایانه آن است . "

 

فروم یادآوری می کند که شادی نه روبه روی درد و اندوه بلکه روبه روی افسردگی است . زیرا افسردگی نتیجه بیهودگی و بی ثمری درونی ، و شادی برخاسته از سرشاری و باروری درونی است . او پس از این بررسی به جنبه اخلاقی پرداخته می گوید : ترضیه نیازهای طبیعی که همانا رهایی از تنش های زیستی است ، از نظر اخلاقی نه خوب است نه بد . خوشایندی همراه با آسودگی و خوشنودی نیز همچنین . آنچه از نظر اخلاقی اهمیت دارد یکی لذت نابخردانه است و دیگری شادی . لذت نابخردانه ، نشانه شکست در حل مشکل هستی انسانی است و شادی ، نشانه موفقیت نسبی یا کامل در " هنر زندگانی ".  فروم پس از این بررسی می گوید : " اندیشه خوشی گرایانه نتوانست ماهیت خوشی را چنانکه باید تحلیل کند و از اینرو سبب شد پنداشته شود که آنچه در زندگانی آسان ترین است – یعنی دستیابی به خوشی – باارزش ترین نیز هست . اما هیچ چیز ارزنده ای آسان یاب نیست . این خطای نظریه خوشی گرایی به مخالفان امکان داد تا به آسانی ، شادی و آزادی را بد بشمرند و نتیجه بگیرند که انکار خوشی ، نشانه خوب بودن است . اخلاق انسان گرایانه ، شادی و شادمانی را برترین فضیلت ها می شمارد . اما دستیابی به آن را کاری نه آسان بلکه بس دشوار می داند . این کار همانا شکوفاندن کامل توانایی های خود یعنی رسیدن به سرشاری و باروری است . "

فروم بر آنست تا نیک و بد را با نظر داشتن به طبیعت انسان و بر زمینه روان شناسی بسنجد . اما اینگونه سنجیدن ، به نظر برخی از فیلسوفان از فلسفه اخلاق بیرون است . زیرا از " چنین است " نمی توان به " چنین باید کرد " رسید .         مور یکی از فیلسوفان معاصر انگلیسی ، نتیجه گرفتن " باید " را از " هست " یا " است " ، خطا شمرده و آن را " خطای طبیعت گرایانه " نامید . معنی این سخن آنست که از قضاوت های علی نمی توان به قضاوت های اخلاقی رسید .             گزاره های علمی یا طبیعی ، گزارش یک واقعیت یعنی چیزی است که هست ، ولی سروکار گزاره های اخلاقی با " بایستن "است . این اندیشه که پیش تر به وسیله هیوم بیان شده بود و زمینه آن را به گونه ای دیگر ، در کانت نیز می توان یافت به وسیله فیلسوفان جنبش تحلیل منطق پیگیری شد و به وسیله برخی از آنان به نتیجه هایی ویرانگر رسید .

منبع : در آمدی به فلسفه / دکتر میر عبدالحسین نقیب زاده / انتشارات طهوری / تابستان 1387

 

زيست شناسي و تمدن

پس از به وجود آمدن محيط براي وصول به تمدن جمعيتي لازم است كه از چنان و قدرتي بهرمند باشد كه بتواند با آن بر بيابانها مسلط گردد و براي مقاصد روز افزون خود محل و منشا مناسبي درست كند . به موجب نظريه پروفسور پيتري براي ظهور يك تمدن جديد با اقوام مختلفي كه براي تسخير يك محيط به دور هم گرد آمده اند بتدريج با هم بياميزند . اين آميزش نيروي جوان بخشي دارد ، به همان گونه كه در پروتوزوئا ديده مي شود . دو پروتوزوئا پس از انكه از ادامه حيات عاجز آمدند با هم جمع مي شوند و ماده هسته اي آن دو تبادل متقابل مي كند و به اين وسيله نيرومند و باروز مي گردند . پيتري مي گويد : « بزرگترين دوره مهارت و توانايي تقربيا هشتصد سال پس از آميزش اقوام مختلف آغاز مي شود و چهار يا پنج قرن دوام مي يابد . » چنامكه در روزگار كلوويس و شارلماني طوايف گل و فرانك و قبايل ديگر به هم آميختند و پس از هشتصد سال نخستين ميوه تمدن فرانسوي با رابله و مونتني به ظهور پيوست و همين طور از آميزش آنگل ها و ساكسن ها و جوت ها ، انگليسي ها پيدا شدند و پس از هشتصد سال شكسپير و بيكن ظاهر گشتند .

وضع اقوام ديگر با اين نظريه مساعد نيست . اما مي توان فرض كرد كه هر گونه آميزش نژاد ها در آغاز  براي تمدن بد است و سرانجام نيك . پيوند نژادهاي مختلف در ظاهر لطف خوي و منش را به مدتي از ميان مي برد اما صفات قديمي جسمي و معنوي را تقويت مي كند و اين تقويت مجدد در محيط هاي جديد سريعتر پيش مي رود زيرا مهاجرت اقوامي را برمي گزيند كه به ظاهر فقيرند اما در پايه و اساس غني هستند . افرادي كه فرهنگ كمتر ولي نشاط بيشت دارند . اين نتيجه در آمريكا مسلم است : به هم آميختگي خون و نژاد در آمريكا مقدمه ظهور قوم تازه اي است با ثبات روحي جديد و تمدني نو .

ولي با نظريه مخالف كه گو بينو و نيچه و چيمبرلن و گرانت علمدار آنند و ازدواج مختلط اقوام برجسته را مايه انحطاط خوي و منش و تجزيه و تباهي فرهنگ مي دانند چه بايد گفت ؟ بايد گفت كه اين صاحبنظران بزرگ دم را با سر عوضي گرفته اند : فساد است كه به ازدواج مختلط منتهي مي گردد . فساد و انحطاط رم خيلي پيشتر از سرازيرشدن

وحشيان بود ، ريشه آن در تجمل زنانه و سستي خاندانهاي نژاد قديم رم بود . ازدواج مختلط با نژاد ژرمن نتيجه ضعف نژاد بود نه علت آن .

جنبه ناخوشايند نظريه پيتري در اين است كه زندگي نژادها مانند زندگي افراد محدود است و ناگريز بايد مراحل كودكي و بلوغ و پيري را بگذراند . پروفسور طرحي نشان مي دهد كه دل هر عالمي را به لرزه در مي آورد و آن اينكه

دوران حيات و مرگ نژادها در همه احوال عملا به يكسان است . ولي حيات از همه طرحها و تصميمهاي عالي جان بدر مي برد : نژادهاي كه با خاك و شخم و تخم سرو كار دارند دوامشان از تمدنهاي صنعتي شهري بيشتر است .

شايد راز ضعف خاندانهاي كهن رم در همين باشد ، رم هنگامي سلامت خود را از دست داد كه ريشه خود را از خاك   بر كند و با سربازان خود شهري پر از توانگر فاسد و رنجبران بيكار درست كرد . شهرها براي تمدن ضروري هستند مانند كلمه مدينه براي تمد، ن ولي همين شهرها تخم فساد و انحطاط نژاد را در خود مي پرورانند . مشاغل پا برجا ، خانه هاي آكنده و خيابانهاي درهم و لباسهاي لطيف و غذاهاي لذيذ و سهولت سرايت بيماريهاي و فساد نسل همه با هم در ضعيف ساختن سلامت وتندرستي موثرند به رغم آنكه بهداشت همگاني و جلوگيريهاي طبي مرگ و مير كودكان را كمتر مي كند و زندگي را درازتر مي سازد . امراض واگير در زمان حكومت آنتونين ها نيم جمعيت امپراتوري روم را بر باد داد و روم را در برابر نژاد ژرمن پر زاد و ولد ناتوان كرد . طاعون در انگلستان چنان كشتار كرد كه فئوداليسم را از ميان برد .

ولي عامل ديگري هم هست كه تاثير آن در زندگي شهري و سرنوشت يك نژاد مهمتر از آن هاست . هر چه بر وسعت شهر افزوده مي شود توسعه خانواده ها كمتر مي گردد . شهر افراد تازه خود را از راه توالد خانواده هاي شهري تامين نمي كند بلكه بيشتر از راه مهاجرت مردم داخل و خارج مملكت به دست مي آورد . دودمانهاي كهن مي ميرند و افراد تازه جاي آنها را مي گيرند . زوال روميان از همين راه بود : سربازان ژرمن بر رم غالب نشدند بلكه مادران ژرمني بر آن پيروز گشتند . جالب است كه سزار كوشش مي كرد تا از خشك شدن چشمه نژاد رومي  جلوگيري كند و براي از ميان بردن ستروني دستور داد تا زنان بي فرزند بر خود جواهر نبندند . آوگوستوس بر مردم عزب جريمه تازه اي بست و بر هر مادري براي هر فرزند هزار سستر « پنجاه دلار » پاداش معين كرد . قسطنطين تا آنجا رفت كه دستور داد دولت تربيت فرزنداني را كه پدر و مادرشان از عهده بزرگ  كردنشان برنمي آيند به عهده بگيرد . نتيجه همان بود كه تيودور روزولت از جهاد عليه « خودكشي نژادي » گرفت يعني هيچ ، هرجا كه خانواده هاي بي فرزند از نظر اقتصادي بر خانواده هاي اولاد دار مزيت داشتند نسبت مواليد رو به كاهش گذاشت .

آيا اين كاهش مواليد تمدن ما را هم به زوال خواهد كشانيد ؟ طالبان بيم ده اصلاح نژاد همه جا با دستها و صداهاي ارزان به كمي فرزند طبقات تربيت شده آمريكا در مقايسه با طبقات ديگر اشاره مي كنند . نتيجه آنكه دودمانهاي طبقات پست جوانه زده رسد مي كنند و آن نيمه از جمعيت كه ناصالح ترند تقربيا همه نسل آينده را تعوليد مي نمايند و بدين گونه تربيت در برابر عقم هوش و استعداد ذهني كاري نمي تواند بكند .

اين ترس اگرچه از نظر زيست شناسي درست نيست اما حقيقتي در آن هست . مسلم است كه بيشتر كودكان آينده اولاد مردم ساده لوح امروزند و به همين جهت كار تربيت در آينده دو برابر خواهد گشت . تعصب و خرافات و دهاتيگري و ارتجاع با افزايش زاد و ولد جهال حيات تازه اي مي بايد . اين امر اگر در نظر مربيان مصيبتي باشد ليكن در نظر زيست شناسان چنان نيست . زيرا علم از راه كروموزمها قابل انتقال نيست . اولاد صاحبان درجه دكترا هم بايد درس بخوانند و به آبله و سرخجه قواعد و « ايسم » ها گرفتار آيند . هيچكس نمي تواند بگويد كه در كودكان فقير عقب افتاده ناتوان مهارت و نبوغ بالقوه چقدر زياد است . از نظر زيست شناسي نشاط جسماني از نسب نامه روشنفكري با ارزشتر است ، از نظر اجتماعي قدرت خوي و منش از علم و ثروت بيشتر است . به سختي توان گفت كه حكما و فلاسفه ماده و منبع خوبي براي دوام نسل هستند . به عقيده نيجه بهترين خون آلمان در رگ روستائيان آن مملكت است . شايد بهتر آن باشد كه ماده انساني كه به دست مربي مي افتد از خانواده هايي باشد كه قدرت جسماني بيشتري داشته باشند ، قدرت جسماني تا آخر عمر دوام مي يابد اما جهل را با تعليم وتربيت مي توان سترد حتي مردم يك چشم هم مي توانند ببينند كه افزايش نسبت مواليد در ميان توانگران راه حل مسئله نيست بلكه در آن است كه اين افزايش را بايد در ميان فقرا كم كرد و جلو آن را گرفت . بايد اصول منع باروري را قانوني كنيم و از توالد ناقص الخلقه ها جلوگيري نماييم . براي آنكه نزديك بيني عشق را علاج كنيم بايد مردم را به فوايد اصلاح نژاد آگاه سازيم . در اين ميان بايد خود را با عقم طبقه هوشمند سازش دهيم و براي انتقال تمدن و گشترش آن بيشتر بر محيط و تربيت تكيه كنيم نه بر نسب نامه . وراثت در تربيت و تعالي يك نژاد عامل حقيري است ، تطور امري بيولوژيكي نيست بلكه امري اجتماعي است ، دودمان و تبار سالمي بدهيد و بقيه را بر عهده مدارس خوب بگذاريد .

جامعه شناسي و تمدن

پس پيشرفت به روشهاي انتخاب نژاد كمتر بستگي دارد و بيشتر بسته به چگونگي  نهادهاي ماست . به آموزش و تربيت و دولت وابسته است تا به از ميان بردن ضعفا به دست اقويا . و بزرگترين شك و بدبيني ما به آينده به نسب نامه هاي ادواردها وجوك ها بر نمي گردد بلكه راجع است به وضع كنوني نهادها و مؤسسات اجتماعي ما كه قرنها پيش بنياد گذار و پشتيبان پيشرفت انساني بوده اند : مانند كليسا و مدسه و خانواده و دولت . ببينيم اينها چگونه حامل تمدن بوده اند ؟

چنانکه همه می دانیم کلیسا قسمت اعظم نفوذ خود را از دست داده است . این نفوذ وقتی او را حاکم سرتاسر اروپا کرده بود و کلیسا توانسته بود حتی پس از شقاقهای پی در پی نیز این نفوذ را نگاه دارد . این نفوذ در اخلاق و تربیت عامل عمده ای بود و با قدرت دولت ها همچشمی می کرد . ما دیگر کسانی نظیر هیلده برانت و کالوین و وزلی و حتی بریگام یانگ را نداریم . آلان کسی نیست که از قول مردم سخن بگوید و قدرتش را با پادشاهان و روسای جمهور برابری کند . درست از آن زمان که لوتر به کمک امرای آلمانی اصلاحات دینی را پیش کشید ، دولت قدم به قدم اموال و قدرت را از دست کلیسا گرفت و رهبری معنوی روحانیان به طور محسوسی رو به زوال نهاد .

این آب شدن عقاید  و زوال سریع ضمانتهای دینی در اخلاق در نظر محقق تاریخ برای فهم حال و پیش بینی آینده اهمیت بسیار بزرگی دارد . از آن زمان که سزار ریاست عالی روحانی رم قدیم را بدست گرفت هیچ گاه عقاید دینی به اندازه زمان ما پایین نیامده بود و مجموعه اخلاقی هیچ قومی مانند دستور اخلاقی مسیحی به اندازه امروز دستخوش فشار و تغییر قرار نگرفته بود .

همانطور که می دانیم خانواده بنیاد بنیاد نهایی همه تمدنهایی بوده است که تاریخ از آن آگاه است . خانواده واحد اقتصادی و تولیدی جامعه بوده است زیرا همه اعضای آن زمین را با هم می کاشتند و همچنین حکومت پدر بر خانواده آن را به شکل یک دولت کوچک حامی دولت بزرگ درآورده بود . خانواده واحد فرهنگی بود زیرا با تعلیم و تربیت فرزندان ادب و هنر گذشته را به آنها منتقل می ساخت . خانواده واحد اخلاقی بود زیرا با همکاری و انضباط اصولی را که پایه و اساس معنوی جوامع متمدن است به افراد خود تلقین می کرد . در بعضی از حالات اهمیت خانواده از دولت بیشتر بود ، اگر پس از زوال دولت ها خانواده بر جای می ماند ممکن بود که نظم مستقر بماند . از اینجاست که به عقیده جامعه شناسان با انحلال خانواده تمدن هم از میان خواهد رفت .

اما امروزه دولت روز به روز قویتر می گردد و خانواده به نحو متزلزل و ناپایداری از خانه به آپارتمان منتقل می شود و سگ ها جای بچه ها را می گیرند . مردان و زنان با هم آمیزش می کنند ولی کمتر بچه دار می شوند . آمیزش همیشه ازدواج نیست و ازدواج همیشه داشتن فرزند نیست و داشتن فرزند همیشه معنی تربیت را نمی دهد . عشق آزاد و طلاق ، ازدواج را از میان برده اند . مدرسه کودک را از مادر می گیرد و دولت قدرت را از دست پدر  . معلم و پلیس با هم در مبارزه اند که کدام یک جای انضباط خانوادگی قدیم را بگیرند . بالاتر از همه آنکه صنعت جای زراعت نشسته است و مشاغل شخصی به جای کار جمعی در مزارع . رای دهندگاه فردی جای اجتماعات روستایی و مجالس شهری و جلسه ریش سفیدان و دیگر تشکیلات سیاسی را که پایه آنها بر اجتماع روسای خانواده ها بود گرفته اند . آنچه از رسم قدیم مانده است یکی خوابگاه است و دیگری احساس ناپایداری که زن را به مرد می پیوندد و پسرا و دختران را به دلهای جوانشان . همه مسئولیت های اجتماعی متمرکز شده به گردن دولت آویخته شده است .

ولی آیا دولت چنان پایه اقتصادی و اخلاقی دارد که بتواند همه مواریث علمی و اخلاقی و هنری یک قوم را که عصاره و تار و پود تمدن اوست حفظ کند و به آن بیفزاید  و به آیندگان منتقل کند ؟ آیا دولت با ماشین سیاسی کنونی که دارد به خودی خود به دستهایی از طبقه دوم و سوم خواهد افتاد که علم در نظرشان کفر است و هنر سری غریب و بیگانه ؟ چرا بر بزرگترین شهرهای آمریکا کوچکترین مردان حکومت می کنند ؟ چرا راه اداره از گذر « تشکیلاتی » است که فاقد حسن سیاست و وطن خواهی و دلسوزی است ؟ چرا فساد و تقلب در انتخابات و حیف و میل اموال عمومی چنان شایع شده است که کشف و آشکار شدن آن دیگر اثری در تحریک خشم و عمل مردم ندارد ؟ چرا عمل اساسی دولت امروز منحصر شده است به سرکوب و جلوگیری از جرائم ؟ چرا دولت همزمان با معاهدات صلح تدارک جنگ می بیند ؟ آیا این دولت همان نهادی است که کلیسا و خانواده باید حمایت از تمدن را بر عهده او واگذار کنند ؟!

باز می گوییم : ثروت زیاد به همان اندازه که مساعد اجتماع تواند بود خطرناک هم هست زیرا به علت اختلاف استعدادها ثروت روز به روز نامتعادل می گردد و اختراعات و ماشین ها بر قدرت صاحبان اقدام و رهبری می افزاید و شکاف میان طبقات وسیعتر می گردد و بر جسم سیاست فشار می آورد چنانچه گویی سلولی می خواهد به دو نیم گردد . با افزایش ثروت ، تجمل نشاط جسمی و معنوی دولت را تهدید می کند . مردان اقناع خود را در کار دستی و بدنی نمی بینند بلکه در لذات جسمانی می جویند ، لذت تفریح و خوشگذرانی جای لذت و خوشی ابداع را می گیرد . مردانگی کاهش می یابد ، امور جنسی رونق می گیرد ، امراض عصبی بیشتر می گردد و روانکاوی ظاهر می شود . خوی و منش فرو می نشیند و از کجا که با آمدن بحرانی بنای قومی از هم نپاشد ؟!