انتقاد از ایده آلیسم :   

هرگاه مشکلات ماده انگاران را کنار گذاریم ، و دعاوی اصحاب اصالت معانی را ، که همۀ امور را به وسیلۀ ذهن و روح تبیین می کند ، مورد مطالعه قرار دهیم همان دشواریها رخ می نماید . مفهوم روح هم به همان اندازه مبهم و ناروشن است که مفهوم ماده چنین است . اگر در جستجوی تأثری که چنین تصوری را بوجود می آورد بر آئیم ، در خواهیم یافت که هیچ تأثری وجود ندارد . ما از موجودی که همۀ افکار ما به آن متعلق باشند آگاه نیستیم ؛ بلکه فقط با توالی و تعاقب تصورات خود آشنا هستیم . از این رو ما هیچ جوهر روحانی نمی شناسیم ، و نه راهی می یابیم که ادراکات یا افکار ما بتوانند به آن جوهر متعلق باشند.

مسأله روان و تن :

وقتی برخی از مسائل که اهل مابعدالطبیعه با آن سرو کار دارند مطالعه شود ، چنین می نماید که مفاهیم آنان إفادۀ معنی نمی کند ، و همۀ مشکلات ما ساختۀ خودشان است . مثلاً " روح و جسم " را ، که در مدت صد سال فاصلۀ بین دکارت و هیوم آن قدر مورد گفتگو و بحث بوده است ، ملاحظه کنید . این سوال که چگونه یک حادثۀ نفسانی می تواند به یک فاصلۀ جسمانی مربوط باشد ، و بر عکس ، وفقط وقتی پیش می آید که کسی قبلاً وجود این دو جوهر مادی و نفسانی را تصدیق کند ، و سپس بپرسد که میان این دو جوهر کاملاً مختلف چگونه ممکن است ارتباطی ضروری موجود باشد و یکی در دیگری تأثیر کند ؟ اما اگر مفاهیم بی معنای دو جوهر ، و تصورنامعقول ارتباط ضروری میان حوادث ، طرد شود ، دیگر سوال و مشکلی باقی نمی ماند . فقط این سوال باقی می ماند که آیا ممکن است پاره ای از حوادثی که ما نفسانی می نامیم ، مانند طعم ها ، بوها ، و همواره با حوادث دیگری که جسمانی می نامیم ، مانند حرکات اشیاء ممتد ، مرتبط باشند یا نه ؟ هیوم پاسخ مثبت می داد ، زیرا ما اینگونه ارتباط را همه وقت میان مثلاً طعم یک گلابی و شکل آن ، و میان صدای پردۀ معین و ضربۀ کلید معینی روی پیانو ، به تجربه در می یابیم .

 اگر گفته شود که صرف وقوع این پیوستگیهای دائمی تبیین نمی کند که چرا حادثۀ جسمانی ، حادثۀ نفسانی را پدید می آورد ، هیوم می گوید " چنین باشد " ، اما به هیچ وجه نمی توان کشف کرد که دو حادثۀ متوالی اعم از جسمانی یا نفسانی چگونه یکی دیگری را تولید می کند . آنچه ما ادراک می کنیم تعاقب و توالی دو امر است که یکی را علت و دیگری را معلول می نامیم و الا هیچ گونه ادراکی از رابطۀ علیت حتی در عالم مادی نداریم . بنابراین ، پیوستگی میان حوادث نفسانی و جسمانی هیچ شکل تازه ای را پدید نمی آورد ، مگر اینکه به وسیلۀ پاره ای مفاهیم بی معنی یا نامعقول مابعدالطبیعه پیچیده و بغرنج شود .

اختیار و ضرورت :  

همچنین به عقیدۀ هیوم اگر کسی بحث و مجادلۀ ارادۀ آزاد ( اختیار ) را مطالعه کند ، باز هم درخواهد یافت که هیچ مشکل واقعی وجود ندارد . مشکلات تماماً ناشی از مفاهیمی است که فلاسفه به عنوان مابعدالطبیعه از آنها بحث می کنند نه ناشی از پیچیدگی های مفاهیم آزادی ( اختیار ) و ضرورت . بدین سان ، هیوم مدعی بود :

« اگر چندان اشتباه نکنم ، خواهیم یافت که جمیع بشر، هم آموختگان و هم عامیان ، همواره دربارۀ این موضوع به یک عقیده بوده اند ، و چند تعریف معقول و مفهوم بی درنگ به این مجادله پایان خواهد داد . »

همۀ آنچه کسی از ضرورت ، یا ارتباط ضروری ، در نظر دارد این است که دو حادثه همواره بهم پیوسته بوده اند ، و وقتی ما یکی از آنها را می بینیم ، بخودی خود وقوع دیگری را انتظار داریم یا پیش گوئی می کنیم . به این معنی ، در اعمال انسانی به همان اندازه ضرورت وجود دارد که در هر جلوۀ دیگر جهان . هر کس همواره آگاه بوده است که یک پیوستگی و اتصال دائمی میان محرکات و اعمال ارادی ما موجود است . اگر ما سلوک و رفتار انسان را هم در زمان کنونی و هم در تاریخ گذشته مطالعه و بررسی کنیم ، می یابیم که دربارۀ محرک معینی که فعل معینی را در بر داشته ، تعاقب و توالی منظمی که بارها تکرار شده ، موجود بوده است . به این ترتیب ، هیوم استدلال می کرد که در کردار انسان ضرورتی به معنای معمولی و متداول ضرورت وجود دارد .

آزادی ( اختیار ) :   

از سوی دیگر ، اگر کسی آنچه را که مردم از آزادی در نظر دارند تحلیل کند ، خواهید یافت که این توافق وجود دارد ، و همیشه وجود داشته ، که در افعال انسانی آزادی و اختیار هست .

« زیرا منظور از آزادی و اختیار ، وقتی دربارۀ افعال ارادی به کار می رود ، چیست ؟ مطمئناً منظور ما این نتواند بود که ارتباط افعال با محرکات و تمایلات و اوضاع و احوال چنان کم باشد که یکی بطور یکنواخت دنبال دیگری نیاید ، و یکی هیچ نتیجه ای به دست ندهد که بدان وسیله بتوانیم وجود دیگری را استنباط کنیم . زیرا اینها امور واضح و شناخته شده است . پس مقصود ما از آزادی و اختیار قدرت عمل کردن و نکردن ، بر طبق تصمیم اراده ، تواند بود ؛ یعنی اگر انتخاب کنیم که در سکون بمانیم ، می توانیم . و اگر انتخاب کنیم که حرکت نمائیم، نیز می توانیم . بطور کلی پذیرفته شده است که این آزادی شرطی متعلق به هر کسی است که زندانی و در قید و بند نباشد . »

اما ، در این معنای عام و مشترک " آزادی " بین این گفته که افعال انسانی ضروری است ( در این که منظماً  با محرک های معین پیوسته و مربوط است ) و این گفته که انسان مادام که مجبور نباشد و اختیار دارد ( در اینکه می تواند آنطور که می خواهد عمل کند ) تعارضی وجود ندارد . آرزوهای که مردم دارند هم می تواند صرفاً آمال و امیال آنها باشد ، و هم اینکه با موجبات و امور دیگری هم پیوستگی داشته باشد.

اما فیلسوفان در صدد اثبات این مطلب برآمدند که هر حادثه ای ، و از جمله اراده انسان ، علتی دارد ، به این معنی که بالضروره وقوع حادثه را ایجاب می کند . لیکن چون ما هرگز از طریق تجربه خود نمی توانیم بگوئیم که حوادث ضرورتاً به وسیله حوادث دیگر پدید می آیند ، و در عین حال هر حادثه ای نوعی رابطه ی پیوستگی و اتصال دائم با برخی رویدادهای دیگر دارد ، واقعاً هیچ مشکلی چنان که اهل مابعدالطبیعه مطرح کرد ه اند وجود ندارد .

به این ترتیب هر کس می تواند موافقت کند که ، به معنای معمولی ، آدمیان هم فاعل های مختارند ، یعنی وقتی مجبور نباشند می توانند چنانکه می خواهند عمل کنند ، و هم در عین حال افعال آنان ضروری است ، یعنی کردار و رفتار انسان قوانینی دارد .

این مطالعات دربارۀ مسائل مابعدالطبیعه هیوم را به این نتیجه کشانید که در پاسخ دادن به آن پرسش ها مطلبی وجود نداشته است . بدین گونه ، وی درصدد برآمد نشان دهد که چرا اینها صرفاً عبارت پردازی است . و چرا مردی که فرزانه و خردمند تصور شده اند با چنین طول و تفصیلی  مورد بحث قرار داده اند .

 در نظر هیوم مطالعۀ مابعدالطبیعه ، مطالعه دربارۀ اهل مابعدالطبیعه است . این گونه تحقیق ، پژوهشی است دربارۀ علل این نوع گمراهی که در بسیاری از فیلسوفان از دورۀ یونان باستان تا قرن هجدهم پدید آمده است . بیشتر نظریات و تفسیرهای هیوم دربارۀ مابعدالطبیعه در واقع ( از دیدگاه وی ) پژوهشی است دربارۀ ذهن اهل مابعدالطبیعه . مدعای هیوم این است که به مدد تبیینات روان شناسی می توان کشف کرد که چرا بعضی از مردم در جستجوی راه حل هائی برای مسائل مابعد الطبیعه بر آمدند . در بررسی و مطالعه ای که وی دربارۀ فیلسوف ارسطوئی نمود ، ابتدا نشان داد که تخیل چنین شخصی مفاهیمی را که در خصوص آنها به بحث و جدال می پردازد می آفرینند . پس ، به علت نوعی طرز تفکر متافیزیکی گمراه و سرگردان می شود .

متفکر مابعدالطبیعه ، مانند هر فیلسوف شایسته ای ، توجه می کند که مردم میان اشیائی که همواره بهم پیوسته اند ارتباطی تصور می کنند . اما وی هوشمندانه توجه می کندکه امر صرفاً چنین است . هر شیئی تماماً متمایز و جدا است ، و تصور مردم دربارۀ آن ارتباط فقط نتیجۀ عادت تداعی معانی است. اهل مابعدالطبیعه ، که این امر را تصدیق کرده که ما ارتباطی ضروری میان حوادث نمی بینیم ، و نه نیروئی که آنها را ایجاد کند ، پس بیهوده در جستجوی این علت در ورای رویدادها و حوادث است ، و در صدد یافتن تبیینی برای تجربۀ عادی و معمولی ما بر می آید .

 « آنان ( اهل مابعدالطبیعه ) نیروی کافی نبوغ و قریحه برای استخلاص خود از خطای عامیانه ، که یک ارتباط طبیعی و قابل درک میان کیفیات متعدد محسوس و اعمال و حرکات ماده وجود دارد ، دارند ؛ اما نیروی کافی برای خودداری از جستجوی این ارتباط علی در اشیاء ندارند . »

اگر اهل مابعدالطبیعه دارای فکر بهنجار می بود ، این کشف خود را به راستی می پذیرفت . وی در می یابد که مردم معمولی بر خطا هستند ، اما این زیاد مهم نیست .کسی می تواند بطور عادی با این شناخت نظری زندگی کند که ما می توانیم فقط حوادث جزئی را در تجربۀ خود بشناسیم ، و نیز دریابد که در عمل طبیعتاً ما به مرتبط ساختن حوادث دائماً بهم پیوسته رهبری می شویم . اهل مابعدالطبیعه با اصرار بر اینکه اگر نظر معمولی در خصوص علل حوادث نادرست است ، پاسخ دیگری باید درست باشد سرگردان می شود و همواره در جستجوی پاسخ خود در زحمت است .

« زیرا چه چیز رنج آورتر از جستجوی مشتاقانۀ آنچه همواره از ما می گریزد می توان تصور نمود ؛ و جستجوی آن در جائی که غیر ممکن است بتواند در آنجا اصلاً وجود داشته باشد ؟ »

اما ، هیوم چنین اظهار نظر می کند که برای اهل مابعدالطبیعه این تسلی و دلداری رخ می نماید که پس از آنکه اصطلاحات خود را اختراع کرد ، و آن را مدتی مدید به کار برد ، فکر می کند که دربارۀ چیزی سخن می گوید . کلمات و اصطلاحاتی که اهل مابعدالطبیعه استعمال می کنند  " خالی از معنی و نامفهوم اند " لیکن وی را به علت اینکه آن را همیشه به کار می برد خرسند و راضی می گردانند . ( هیوم به اینکه این اشخاص تصور می کنند که الفاظی که به کار می برند ، دارای معنای نهائی است که با تفکر عمیق مکشوف تواند شد بد گمان بود . ) هیوم مدعی بود که اهل مابعدالطبیعه صرفاً با یکدیگر و با خودشان ، فکر می کنند که دربارۀ امور واقعی سخن می گویند و پاسخ جستجوی خود را یافته اند .

« بدین وسیله این فیلسوفان سرانجام به نتیجه ای می رسند که مردم با کند ذهنی خود و فلاسفۀ حقیقی با شکاکیت معتدل  خویش به آن نائل می گردند ، تنها چیزی که می گویند این است که آنچه آنان را به حیرت می اندازد باید ناشی از نیرویا کیفیتی غیبی و نهائی باشد ، و به این ترتیب هر گونه بحث و پرسشی را دربارۀ آن مسأله خاتمه می دهند . »

  به نظر هیوم آنگونه تخیل اختراعی که اهل مابعدالطبیعه نشان می دهند ، در باورهای کودکان و اختراعات و خیالات شاعران نیز یافت می شود . اما ، هیوم از مطالعه خود دربارۀ اهل مابعدالطبیعه نتیجه گرفت که :

« ما باید کودکان را ببخشائیم ، به دلیل سنشان ؛ و شاعران را ، زیرا اعتراف می کنند که بطور ضمنی از القاآت  وهم و خیال خویش پیروی می کنند : لیکن چه عذری برای فلاسفه در توجیه یک چنین ضعف و ناتوانی آشکار خواهیم یافت ؟ »

انتقاد کانت از فلسفه اولی ( علم مابعدالطبیعه ) :

فیلسوف بزرگ آلمانی ، امانوئل کانت (1724-1804) تحقیق دربارۀ مابعدالطبیعه را جدی تر گرفت تا هیوم . کانت دریافت که آنچه در این کار مهم عقلی نادرست و خطا بوده عیب و نقصی از لحاظ روان شناسی در بعضی ازفیلسوفان نبوده ، بلکه مشکل اساسی در ماهیت و طبیعت آنچه انسان می تواند بداند بوده است . به این ترتیب ، کانت فکر می کرد که با تحقیق و پژوهش بنیادی ، کشف شناسائی یقینی که می توانیم به آن نائل شویم ممکن خواهد بود ، و بدان وسیله محدودیت هائی که مانع آشکار شدن حقایق مابعدالطبیعه است نیز کشف خواهد شد .

استعدادهای ذهنی :  

کانت درسرآغاز مطالعه خود دربارۀ شناسائی در کتاب " نقادی عقل محض " با ادعای تجربی مذهبان که شناسایی ما با تجربه شروع می شود موافقت نمود ، اما ، چنانکه در همان ابتدا اظهار داشت ،

 " هر چند تمام شناسائی ما با تجربه آغاز می کند ، از اینجا نتیجه نمی شود که آن ، از تجربه بر می خیزد . " 

کانت همچنین قائل بود که آنچه ما می دانیم محصول استعداد تفکر خود ما است . تماس و برخورد ما با عالم تجربی محتوای شناسائی ما را فراهم می کند ، ولیکن استعدادهای ما ( یعنی قوای شناسندۀ انسان ) صورتی را که در آن ، عالم تجربی را می شناسیم آماده می سازد .

شناسائی اولی ( ماتقدم یا قبلی ) :

آنچه کانت اساساً به آن علاقه داشت کشف این بود که ما از تجربه چه معرفتی اقتباس می کنیم ، بلکه این بود که انسان چه شناسائی اولی ، یعنی معرفتی که کلی و عام و ضروری و مستقل از تجربه است . می تواند داشته باشد وی معتقد            بود که هم در ریاضیات و هم در مطالعه طبیعت ( فیزیک ) در نتیجه فعالیت و سهم موثر ذهن چنین معرفتی حاصل     می شود  و تجربه هم اعتبار آن را معلوم می سازد . اما او می خواست کشف کند که آیا در مبحث ما بعدالطبیعه نیز شناسایی ضروری و کلی ، ممکن تواند بود یانه ؟

شناسایی تحلیلی و تالیفی :

کانت معتقد بود که انواع شناسایی اولی تحت دو گروه در می آیند :  1 تحلیلی              2 تالیفی                                

شناسایی تحلیلی شامل قضایا یا احکامی است که حقیقت آن ها بدون مراجعه به تجربه و منحصرا بر اساس الفاظی            که بکار می رود ، معین می شود . مثلا قضیه های (( یک گل سرخ ، سرخ است )) و (( همه اجسام ممتدند )) .                       بنا بر نظر کانت بالضروره حقیقی اند ، فقط به دلیل تعاریف کلمات مندرج در آن ها ، این همان مطلبی است که هیوم درباره مفاهیم ریاضی مطرح ساخت . چنین قضیه ای حقیقی و صادق است زیرا که آنچه به موضوع حمل شده است قبلا در تعریف موضوع مندرج بوده است . برای کشف اینکه این احکام ، حقایق تحلیلی اولی است فقط اصول منطق لازم است .

لیکن در مورد یک حکم تالیفی ، محمول قضیه باید شامل اطلاعی باشد که در موضوع مندرج نیست . حکم باید نتیجه ترکیب و تالیف دو مفهوم کاملا جدا و مستقل باشد ، یکی موضوع که دیگری ، یعنی محمول درباره آن چیزی اظهار نماید .    بدین گونه ، تحلیل مفاهیمی که حکم دربر دارد برای کشف اینکه آن حکم حقیقی است یا نه کافی نیست . اما کانت پس از مطالعه فلسفه هیوم آگاهی تجربی معمولی ما را پذیرفت . مثلا این حکم که (( این تکه کاغذ سفید است )) اگرچه تالیفی است ، زیرا که محمول شامل مفهومی است که در موضوع مندرج نیست ، یعنی کلی یا ضروری یا مستقل از تجربه نیست . برای آنکه یک حکم تالیفی در عین حال یک حکم اولی باشد باید از طرفی شامل اطلاعی باشد نه صرفا منطقی و از سوی دیگر برای صدق خود وابسته به آگاهی تجربی یا آزمایشی نباشد .

کانت فکر می کرد که هم در ریاضیات و هم در فیزیک احکامی وجود دارد که دقیقا دارای این خصوصیت اند . وی اصرار داشت که حتی این قضیه ابتدایی که 12 = 0 + 7   حقیقتی است که صرفا به دلیل تعاریف کلمات مندرج در آن صادق نیست بلکه حقیقتی است که شامل آگاهی بیشتر در محمول است تا آنچه مفاهیم محض " 7 " و " 5 " دربر دارند .      در ترکیب این دو مفهوم به مفهوم دیگری که مجموع آن هاست ، نوعی شهود باید واقع شود که مطلب جدیدی را در نتیجه ارائه دهد .

 

اینکه " 5 " باید به " 7 " اضافه شود بدون تردید در تصور من از جمع " 0 + 7 " وجود دارد ، اما نه اینکه آن حاصل جمع باید مساوی 12 باشد . بنابراین یک قضیه علم حساب همواره تالیفی است و این نکته با در نظر گرفتن اعداد بزرگتر باز هم آسان تر  درک می شود ، زیرا ما به وضوح در می یابیم که با گرداندن و پیچ و تاب دادن تصورات خود هرگز                   نمی توانیم ، صرفا بوسیله تحلیل مفاهیم خویش و بدون کمک شهود ، به حاصل جمع مطلوب برسیم .

همچنین در مورد حقایق هندسی کانت معتقد بود که همان گونه عنصر تالیفی می توان یافت ، چنانکه مثلا در قضیه                 " یک خط مستقیم کوتاهترین فاصله میان دو نقطه است " که مفهوم " خط مستقیم " شامل مفهوم اقصر بودن آن نیست  و مع هذا این قول یک حقیقت ضروری و کلی است . در فیزیک نیز معتقد بود که قضایایی وجود دارد ، مانند " هر حادثه ای علتی دارد " که تالیفی و اولی ( قبلی ) است .

شهود یا بینش یا علم حضوری :

مساله کلی قوه فاهمه که ما چه چیز را می توانیم بشناسیم ، مخصوصا چه چیز را می توانیم بشناسیم که بالضروره حقیقی است ، مستلزم پاسخ دادن به این سوال است که " احکام تالیفی اولی چگونه ممکن است ؟ " کانت این را مسلم فرض می کند که چنین قضایایی وجود دارند نخستین پایه تبیین وی این است که نظم یا صورت تجربه ما یک صفت اولی و قبلی دارد که از ذهن ناشی می شود نه از عالم خارجی . برای آنکه تجربه ای شناخته شدنی و قابل بحث داشته باشیم ، آن تجربه ضرورتا باید در یک طرح و قالب ریخته شود . مثلا ما درمی یابیم که درباره هیچ تجربه ممنی نمی توانیم تصوری داشته باشیم مگر با الفاظ و حدود مکانی و زمانی . به این ترنیب آشکار است که برای هر چیزی که از آن آگاهیم باید یک صفت صوری موجود باشد و با توجه به دلایل هیوم ، خود تجربه نمی تواند هیچ دلیل و جهت ضروری برای اوصافی که دارد فراهم کند . بنابراین ، کانت قائل بود که درباره هر تجربه ممکنی باید صورت ها و قالبهایی که خود وی آن ها را " صور شهود " نامیده ، وجود داشته باشد که ما به هر چیزی که با آن در تماس هستیم نسبت می دهیم .

ما می توانیم داشته باشیم وجود دارد ، یعنی آن تجربه اوصاف زمانی و هندسی " مکانی " خواهد داشت و حقایق ریاضی در مورد آنچه درباره عالم تجربه کشف می کنیم به کار خواهد رفت .  کانت معتقد بود که علاوه بر صور شهود باید اصول یا مفاهیمی نیز موجود باشد که بدان وسیله ما محتوای کلی هر تجربه ممکنی را سازمان دهیم . در غیر این صورت ، ما صرفا آگاهی داریم بدون آن که هیچ وسیله بحث یا توصیف داشته باشیم . از این رو بنا به نظریه کانت ، چون ما قابل و مستعد نیل به آگاهی منظم و معقول و مفهومی درباره جهان هستیم ، باید در درون خود اصول تنظیم کننده و سازمان دهنده داشته باشیم . ذهن ما مشاهدات حواس را ترکیب و تفسیر می کند . ( متعلقات تجربه ما می توانند این عوامل را داشته باشد و یک بار دیگر می گوئیم ، اگر هیوم بر حق است هیچ اوصاف ضروری در خود تجربه های ما وجود ندارد )

مقولات :

ما برای ساختن احکام ، به این شرایط اضافی که بر معلومات حسی ما تحمیل شده است نیازمندیم . هر حکمی عبارتست از :تالیف دو مفهوم و تبدیل آن ها به یک قضیه مرتبط . این امر مستلزم آنست که ذهن دستگاه صوری معینی را برای بهم پیوستن آنچه از آن آگاه است به کار گیرد . دستگاهی که احکام آن باید کمیت معینی ( که درباره " همه "  یا " بعضی " یا " هیچ یک " از چیزی باشند ) و نیز کیفیتی ( ایجابی یا سلبی ) داشته باشند . بعلاوه  باید یک طوح صوری کلی نیز موجود باشد که بدان وسیله انواع موارد جزئی که با آنها آشنا هستیم به نظم و ارتباط درآیند . این طرح و قالب عقلی عبارتست از آنچه مقولات نامیده شده ، که کانت در چهار گروه سه تایی درآورده و شامل مفاهیمی مانند : علیت ، جوهر ، عزض ، امکان و غیره است . اینها مفاهیم محض اصلی در تالیف هستند که به نحو اولی به قوه فاهمه متعلق اند ، زیرا تنها به وسیله این مفاهیم است که قوه فاهمه می تواند چیزی را به طور شهودی بفهمد . به این ترتیب نظریه کانت این است که عالم تجربه ما ، موسوم به عالم پدیدار ، هم محصول چیزی است که به ما عرضه شده و هم محصول صورت های اولی و قبلی ذهن است . ذهن همچون یک صفحه بزرگ سفید و نانوشته است که انواع پاسخ هائی را که می توان داد تعیین می کند ، اما نه

مضمون و محتوای خاصی را ، که این را فقط تجربه می تواند معین کند . صور شهود و عملکردهای منطقی حکم و مقولات شرایط ضروری هم تجربه و هم شناسایی را معین می کنند ، اما محتوای واقعی فقط از چیزی مستقل از ما ناشی می شود .

تحقیقات استعلائی :

این نظریه خیلی شبیه است به این قول که ما به هر چیز با یک دستگاه پیچیده عینک رنگین که نمی توانیم از خود دور و جدا کنیم ، می نگریم . ما عالم پدیدار را درک می کنیم لیکن آنچه تجربه می کنیم دو قسمت دارد . صورت عالم پدیدار را عینک معین کرده و از این رو " ضروری و کلی " است . از سوی دیگر ، محتوای عالم پدیدار را عینک به هیچ وجه معین نکرده است . عینک فقط طریقی است که ما بدان وسیله می بینیم و تفسیر می کنیم . ما می توانیم هم محتوی و هم صورت را مورد تحقیق قرار دهیم . علم محتوی را مطالعه می کند و آنچه کانت " فلسفه انتقادی " نامیده می تواند صورت را به وسیله پژوهش های استعلائی بررسی نماید ، یعنی تحقیقاتی که در جستجوی یافتن اوصاف روری تجربه ما و احکام ما که در همه موارد باید موجود باشد است .       

انتقاد از علم ما بعد الطبیعه :

کانت با نشان دادن اینکه چگونه ما می توانیم به شناسایی ضروری درباره علم نائل شویم معتقد بود که از هیوم فراتر رفته است ، لیکن سپس یا سلف خود موافقت می کند که نیل به شناسایی مابعد الطبیعه درباره خصوصیات کلی واقعت غیر ممکن است . وقتی می کوشیم شناسایی دورنی یا بیرونی خود را بسط و توسعه دهیم به بن بست کامل می رسیم . اگر ما در درون خود به جستجوی آنجه علت یا اساس دستگاه ذهنی و روحی صور و مقولات است بپردازیم قادر به کشف چیزی نخواهیم بود . همچنین وقتی می کوشیم به ورای عالم پدیدار ، به قلمرو اشیاء فی نفسه ( عالم نفس الامری ) برویم ،           باز هم قادر به پیشرفت نیستیم .

اشکالی که ما را از بسط و توسعه شناسایی مابعد الطبیعه باز می دارد آن است که ما هیچ راهی نداریم که تعیین کند که دستگاه ذهن ما در مورد چیزی ورای عالم تجربه ممکن ، یعنی عالم پدیدار ، قابل اعمال است . ما نه مفاهیم و نه صور شهود و نه طرح منطقی داریم تا دلیلی برای این اعتقاد داشته باشیم که آنها در مورد خود ( من یا نفس ) یا اشیاة فی النفسه ، یعنی اشیاء واقعیتی که ورای عالم پدیدار موجودند به کار می روند . شرایط اولی و ماتقدمی که می توانیم کشف کنیم منحصرا شرایط و مقتضیات یک عالم تجربه شدنی است نه شرایط و خصوصیات عالمی که در قلمرو دیگری ممکن است وجود داشته باشد . صور شهودی ما ، قبل از هر چیز ، مارا به آنچه در مکان و زمان می توان تجربه کرد یعنی اشیاء و امور تجربی محدود می کند . صور منطقی و مقولات ما اصول سازمان دهنده در این زمینه هستند . آن ها مجموعه ای            از قواعد ضروری برای تفکر درباره موارد جزئی عالم پدیدار و تا آنجا که ما نی دانیم فقط در ظرف عالم پدیدار ، تشکیل

می دهند . از این رو شرایط ضروری اکتساب شناسایی اولی درباره عالم پدیدار نمی تواند درباره یک عالم فوق تجربی تعمیم یابد مگر آنکه بتوانیم وسیله ای کشف کنیم که تعیین کند آیا درباره قلمرو مابعدالطبیعه می توان و باید به همان طریق عالم پدیدار فکر کرد یا نه ؟

اهل مابعدالطبیعه که می کوشند تا پلی بسازند که از آنچه می دانیم که درباره عالم پدیدار صادق و حقیقی است به آنچه باید درباره عالم ذات معقول یعنی غیر تجربی صادق و حقیقی باشد بگذرند، همواره به زحمت می افتند . هیچ اساسی برای استنباط از محتوای تجربه یا از شرایط ضروری آن ، به هیچ نتیجه ای در مسائل مابعدالطبیعه هرگز وجود ندارد . کانت برای اثبات مطلب خویش آنچه را بعنوان پایه دعاوی اهل مابعدالطبیعه می نگریست مورد بررسی و مطالعه قرار داد و کوشید نشان دهد که آنان در رسیدن به نتایج خود مرتکب مغالطه شده اند .